فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٧٦ - نامه حسين بن على(عليهما السلام) به اشراف بصره
حكومت بازى كردند، و در حقيقت سلطنت بوده و هرگز وحيى از عالم بالا فرود نيامده است.[١]
اگر يزيد فرزند معاويه، رسالت پيامبر اكرم را منكر مى شود و آن را با مُلك و سلطنت يكى مى شمارد، پدرش معاويه نيز هم از شنيدن رسالت پيامبر از مأذنه و گلدسته ها بسيار ناراحت مى گشت، و چنين مى گفت: شگفتا! اى فرزند عبدالله چه همّت بالايى داشتى! به كمتر از آن راضى نشدى كه نامت با نام خدا يكى گفته شود.[٢]
«مغيرة بن شعبه» كه يكى از سياستمداران بزرگ عرب بود، به معاويه گفت: برف پيرى بر سرت نشسته، چه بهتر با بنى هاشم رفتار خوبى داشته باشى، ديگر در دست آنان، چيزى نيست كه بترسى، او در پاسخ گفت:
ابداً امكان پذير نيست، ابوبكر از قبيله تيم به قدرت رسيد و هر چه خواست كرد، سپس مرد و نام او نيز از ميان رفت. آن گاه عمر از قبيله عدى خلافت كرد و با مردنش نام او نيز از ميان رفت. سپس از خانواده ما عثمان، حكومت كرد و آنچه خواست كرد و با رفتنش، نام او نيز گم شد، در حالى كه نام اين مرد هاشمى(پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)) را هر روز بر فراز گلدسته ها پنج نوبت مى برند، آيا پس از آن، چيزى براى ما مى ماند؟
مادرت به عزايت بنشيند، جز اين است كه با مردن ما، نام ما نيز از ميان مى رود؟
مسعودى مى نويسد: وقتى اين تاريخ را براى مأمون خواندند او به تمام سرزمين اسلامى نامه نوشت كه معاويه را بر فراز منبرها لعن كنند ولى از ترس
[١] . سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص ٢٣٥.
[٢] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج٢، ص ٥٣٧.