راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٥٤ - حكايت
و او را دفن كردند و[١] دريا به حال خود باز آمد. خاك او را بپوشيد[٢] و ناپديد كرد. گويند:[٣] بو عمران واسطى را- رحمة الله عليه[٤]- كشتى بشكست و غرق شد؛ و او با عيال بر تخته پاره بماند.[٥] اهل او حمل داشت. زمان[٦] ولادت نزديك آمد. از تشنگى بناليد؛ و آب دريا تلخ بود. مناجات كرد. جوانى را ديد در هوا نشسته؛[٧] به دست او كوزهاى از ياقوت احمر، بر او سلسله از زر بسته، فرو فرستاد و شربتى[٨] از عسل شيرينتر و از برف سفيدتر و از يخ خنكتر و از مشك خوشبوىتر، هر دو بخوردند.
پرسيد[٩] كه: اى بنده خاص![١٠] اين كرامت را به چه[١١] يافتى؟ گفت: رضاى دوست را، بر هواى دشمن برگزيدم. [هوا] را بساط و فرش من گردانيدند.[١٢]
گويند:[١٣] نابينايى بود از عرب.[١٤] از حال چشم او پرسيدند. گفت: بينا بودم؛ و حرفه من راه زدن بود.
جوانى ديدم در باديه؛[١٥] درّاعه كتانى پوشيده و نعلينى در پوشيد.[١٦] قصد جامه او كردم. گفت:[١٧] برو در عافيت حق. گفتم: لابد جامه بيرون مىبايد كرد.[١٨] سه بار بر من حجت كرد. نشنيدم.[١٩] از دور به انگشت اشارت كرد. نورى از انگشت او چنان درخشيد كه نور چشم من درو ناچيز شد.[٢٠] پرسيدم كه: تو كيستى؟ گفت: ابراهيم خواص.
ذو النون مصرى- رحمة الله عليه- گفت:[٢١] جوانى را ديدم در قفاى مكه. گاه در قيام
[١] -( و) ندارد.
[٢] - و خاك را بپوشيد.
[٣] - گويند كه.
[٤] - ابو عمران واسطى را رحمة الله.
[٥] - بماندند.
[٦] - و زمان.
[٧] - ديد كرد پاى بر هوا نشسته.
[٨] - در و شربتى.
[٩] - از او پرسيد.
[١٠] - خاص خداى.
[١١]. س:( را) ندارد.
[١٢]. رضاى حق را بر هواى نفس اختيار كردم؛ هوا را بساط و فرش من گردانيد.
[١٣].( گويند) ندارد.
[١٤]. در عرب.
[١٥]. در باديه مردى را ديدم.
[١٦]. و نعلينى در پاى و خاتمى در انگشت.
[١٧]. مرا گفت.
[١٨]. بايد كرد.
[١٩]. حجت گرفت. نشنودم.
[٢٠]. درو خيره شد.
[٢١]. قدس الله سره گفت كه.