راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١١٢ - حكايت
پس خطاب مستطاب رسيد[١] كه: يا احمد[٢]! نشان دوستى من، دوستى درويشانست و تقرب نمودن بديشان.
گفت: [يا رب] كدام درويشان؟
گفت: آنانكه به عطاى اندك من[٣] راضى باشند و از شكايت[٤] جوع و عطش، با هيچكس حكايت و شكايت نكنند و در بلاى بسيار و گرسنگى صابر باشند، و در رضا[٥] و نعمت، شاكر باشند، و زبانرا از زيان[٦] دروغ نگاه دارند. و به نايافت مراد، از حق خشم نگيرند. و ناپسند[٧] حكم بيرون نيايند. و بفتوح دنيا و فوت او شاد و غمگين نشوند. و در بيمارستان دنيا از طلب مراد و راندن هوا پرهيز لازم[٨] و فريضه دانند. تا مزاج جان و دلشان فاسد نگردد. و حلاوت قرب و [لذّت][٩] خدمت بيابند.
بيت[١٠]
|
هر كه از زهر مار پرهيزد |
فقر زودش مفرح آميزد |
|
|
هر كه را دل به دوست شاد بود |
نامرادى همه مراد بود |
|
حكايت[١١]
جنيد[١٢]- قدس الله روحه[١٣]- اصحاب را گفت[١٤]:[١٥] خلق شما را به حق مىشناسند و از آن او مىدانند و از براى او گرامى مىدارند؛ و نزد شما و سيلت براى او مىجويند. بنگريد [اگر][١٦] در خلوت، دل خود را با حق مقرب [مى] يابيد[١٧] و مهذّب مىبينيد، معاملت خلق و
[١] - خطاب فرمود.
[٢] - اى احمد.
[٣] - از من.
[٤] - نكايت.
[٥] - رخاء و نعمت.
[٦] -« زيان» ندارد.
[٧] - بنا پسند.
[٨] -« لازم ندارد».
[٩] - لذت خدمت.
[١٠] - مثنوى.
[١١]. ندارد.
[١٢]. جنيد بغدادى.
[١٣]. قدس الله سره.
[١٤]. مرا صحاب خود را مىگفت.
[١٥]. كه خلق.
[١٦]. س: ندارد.
[١٧]. س: يابند.