پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٧٧ - آخرين اندرز
را قانع سازد تا از مأيوس و دلسرد كردن مردم از يارى امام عليه السّلام دست بردارد، پس از آن فرزندش امام مجتبى عليه السّلام و عمار ياسر و در پى آنان مالك اشتر را به آن ديار اعزام فرمود و اين گروه ابو موسى را از فرمانروايى بركنار ساختند، و بدينسان، مردم كوفه يكپارچه و با تمام توان براى يارى امير المؤمنين عليه السّلام به حركت درآمدند و در منطقه «ذى قار» به آن بزرگوار پيوستند.
امام عليه السّلام در همين گيرودار نيز از نامهنگارى و اعزام پيك به نزد طلحه و زبير كوتاهى نكرد، به اين اميد كه شايد بر سر عقل آيند و به اهميّت فتنه و آشوبى كه به پا كردهاند پى ببرند و مسلمانان را در دام بلا و مصيبت و خونريزى گرفتار نسازند به همين سبب، زيد بن صوحان و عبد اللّه بن عباس و عده ديگرى را نزد عايشه اعزام كرد، اين گروه با دليل و برهان و عقل و منطق با آنان به گفتوگو پرداختند، تا آنجا كه عايشه به ابن عباس گفت: من تحمّل شنيدن دليل و برهان على را ندارم.
ابن عباس در پاسخ گفت: تو كه تحمّل شنيدن دليل و برهان آفريده خدا را ندارى چگونه تحمل براهين آفريدگارت را دارى؟![١]
آخرين اندرز
با نزديك شدن سپاه امام عليه السّلام به دروازههاى بصره، آن حضرت با طلحه و زبير بيشتر مكاتبه مىكرد [و آنان را از اين آشوب برحذر مىداشت] عايشه و همراهانش از آن بيم داشتند كه مبادا فرماندهان سپاه و انبوه جمعيّتى كه وى- را همراهى مىكردند، تحت تأثير دلائل و براهين امام عليه السّلام قرار گيرند، لذا جهت
[١] . الامامة و السياسة ٩٠، بحار النوار ٣٢/ ١٢٢.