پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٧٨ - آخرين اندرز
رويارويى با آن حضرت از شهر خارج شدند، زمانى كه براى جنگ صف آرايى كردند، امام عليه السّلام فرمان داد جارچى ميان يارانش اعلان دارد كه:
هيچ كس حق ندارد تيرى به سوى دشمن پرتاب كند و يا سنگى به سمت آنان بيندازد و يا با نيزه با آنان بستيزد تا من با آنان سخن بگويم و بر آنها كاملا اتمام حجّت كنم.[١]
ولى امام عليه السّلام از آنها جز لجاجت و پافشارى بر جنگ چيزى نديد. آنگاه به سمت طلحه و زبير رفت و هرسه تن، بين دو صف لشكر توقف كردند و امام عليه السّلام به آن دو فرمود:
شما دو تن به تدارك سلاح و نيروى سواره و پياده پرداختهايد، اگر در پيشگاه خداوند عذرى تدارك ديدهايد، از او پروا داشته باشيد و مانند آن پيرهزنى نباشيد كه نخهاى تابيده خود را پيش از استحكام، مجدّدا مىگشايد، آيا من برادر دينى شما نبودم؟ ريختن خون مرا حرام و من نيز ريختن خون شما را حرام ساخته بودم، چه اتفاقى رخ داده كه شما ريختن خونم را روا شمردهايد؟
سپس امام عليه السّلام به طلحه فرمود:
تو همسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم را با خود آوردهاى تا در كنار او بجنگى و همسر خود را در خانهات مخفى كردهاى؟ آيا تو دست بيعت با من ندادى؟
و به زبير فرمود:
ما تو را از خاندان عبد المطلب به شمار مىآورديم ولى پسر بدسرشت تو عبد اللّه كه بزرگ شد، ميان ما جدايى افكند.
سپس فرمود:
زبير! آيا به ياد دارى روزى را كه من با رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم در قبيله بنى غنم همراه بودم، حضرت به من نگاهى كرد و لبخندى زد و من نيز خنديدم، تو به رسول خدا گفتى: پسر ابو طالب همچنان خودستايى مىكند، پيامبر در پاسخ تو فرمود: او اهل
[١] . الامامة و السياسة ٩٠، مروج الذهب ٢/ ٢٧٠.