پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٠٦ - وصيت ابو بكر به عمر
جارى است. و مرغان دور پرواز انديشهها، به افكار بلندم دسترسى ندارند. من رداى خلافت را رها ساختم و دامن خود از آن برگرفتم در حالى كه در اين انديشه بودم آيا با دست تنها بپاخيزم و حق خود و مردم را بستانم و يا در آن محيط پر خفقانى كه پديد آورده بودند صبر پيشه كنم؟ محيطى كه پيران را فرسوده و جوانان را پير و مردان با ايمان را تا واپسين لحظات زندگى به رنج وامىداشت.
سرانجام، بردبارى و صبر را به عقل و خرد نزديكتر ديدم ازاينرو، شكيبايى ورزيدم ولى به كسى مىماندم كه چشمش پر از خاشاك و استخوان راه گلويش را گرفته و با چشم خود مىديدم ميراثم را به غارت مىبرند.
تا اوّلى جان سپرد و پس از خودش خلافت را به پسر خطاب سپرد، شگفتا! او كه در زمان حيات خود از مردم مىخواست عذرش را بپذيرند و او را از خلافت معذور دارند، اكنون خود هنگام مرگ، عروس خلافت را براى ديگرى كابين بست! شگفت آورتر اين كه هردو از خلافت به نوبت بهره گرفتند!
بههرحال آن را در اختيار كسى قرار دادند كه وجودش سراسر خشونت و سختگيرى و اشتباه كارى و پوزشطلبى بود.[١]
دوران ابو بكر چندان به طول نينجاميد و به بيمارى دچار شد و در بستر مرگ افتاد تصميم گرفت پس از خود، خلافت را به عمر بسپارد، ولى بسيارى از مهاجران و انصار لب به اعتراض گشودند و ناراحتى خود را از اين تصميم ابراز داشتند زيرا آنها از اخلاق خشن و بد رفتارى عمر با مردم به خوبى آگاه بودند.[٢]
ولى ابو بكر بر تصميم خود پافشارى كرد و عثمان بن عفان را به تنهايى
[١] . نهج البلاغه، خطبه ٣.
[٢] . الامامة و السياسة ٣٦ تاريخ طبرى ٢/ ٦١٨ و ٦١٩ چاپ مؤسسه اعلمى، كامل ابن اثير ٢/ ٤٢٥