دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٨٩ - وفات
خواست و درهمها را بيرون آورد. صد درهم كامل بود، و كسى با من نبود كه او را متّهم [به باز گرداندن درهم به نزد عقيقى] كنم. از او خواستم آن را به من باز گرداند؛ امّا نكرد.
سپس به سوى شهر رفت و مزرعه را گرفت و همان گونه كه گفته شده بود، محمّد بن اسماعيل ده روز پيش از او مرده بود و سپس وى در گذشت و در همان پارچههايى كه به او داده شده بود، كفن [و دفن] شد.[١]
٦٤٩. كمال الدين- به نقل از حسين بن على بن محمّد [قمى] معروف به ابو على بغدادى-: در آن سال، زنى را در بغداد ديدم كه از من پرسيد: وكيل مولايمان چه كسى است؟ يكى از قمىها به او گفت كه ابو القاسم حسين بن روح وكيل است و زمينه ورود آن زن را بر او فراهم كرد و چون آمد، من آن جا بودم.
زن به او گفت: اى شيخ! چه چيزى همراه من است؟ شيخ ابو القاسم گفت: آنچه را همراه دارى، ببر و به رود دجله بينداز و نزد من بيا تا به تو بگويم.
آن زن رفت و چيزى را كه همراه داشت، با خود برد و آن را به دجله افكند و سپس باز گشت و بر ابو القاسم بن روح- كه خدا روحش را پاك بدارد- وارد شد. شيخ ابو القاسم به كنيزش گفت: جعبه كوچك چوبين را بيرون بياور و او آن را آورد. ابو القاسم به زن گفت:
اين جعبهاى بود كه همراه داشتى و آن را در دجله انداختى. حال من بگويم در آن، چه بود يا تو مىگويى؟ زن گفت: شما بفرماييد.
ابو القاسم گفت: در اين جعبه، يك جفت النگوى طلا، يك انگشتر بزرگ نگيندار و دو انگشتر كوچك است كه يكى نگين فيروزه و ديگرى نگين عقيق دارد. واقع، بى هيچ كم و كاستى، همين گونه بود و او چيزى را جا نگذاشت. سپس در جعبه را گشود و آنچه را در آن بود، به من نشان داد. زن به آن نگريست و گفت: اين دقيقاً همان چيزى است كه همراه خود بردم و به دجله انداختم. من و آن زن، هر دو، به خاطر ديدن راستىِ ادّعاى ابو القاسم، مدهوش شديم.
شيخ صدوق، مؤلّف كتاب كمال الدين مىگويد: پس از ذكر اين ماجرا، حسين بن على
[١]. كمال الدين: ص ٥٠٥ ح ٣٦، الغيبة، طوسى: ص ٣١٧ ح ٢٦٥، بحار الأنوار: ج ٥١ ص ٣٣٧ ح ٦٤.