صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٦٤ - نابود كردن اسلام با نام اسلام
دست اشخاصى باشد كه از اسلام هيچ اطلاعى ندارند. يك آيه از قرآن را مىگيرند، يك جمله از نهج البلاغه را مىگيرند و به ديگرهايش هيچ كارى ندارند. و با آن يك جمله مىخواهند نهج البلاغه و قرآن كريم و اسلام را از بين ببرند. اين جملاتى كه از دهان بعضى از اين منحرفين در مىآيد، در ديوارهاى عراق اين جملات هست.- همين حزب بعث كافر- اين جملاتى كه اين اشخاص منحرف در اينجا ذكر مىكنند، در ديوارهاى نجف هم، در ديوارهاى ساير بلاد هم، در كربلا هم بعضيهايشان را من خودم ديدم. اين جملات نه اين است كه اينها به اسلام عقيده دارند. حزب بعث، اسلام را مخالف خودش مىداند. نه اينكه اينها با اسلام آشنا هستند. اينها مىخواهند با شمشير اسلام، اسلام را از بين ببرند. همينها هم كه در اينجا هستند و سينه مىزنند براى اسلام، بعضيشان با شمشير اسلام مىخواهند اسلام را از بين ببرند. و الّا مسأله اگر يك مسئلهاى بود، و مثلًا فرض كنيد كه با روحانيها مخالف بودند، روحانيها هم فرض كنيد بد بودند.
كى حرف مىزد؟ اگر مسأله اين بود. اما مسأله اين نيست، مسأله اين است كه قرآن را به بازى مىگيرند! اينكه يك كلمه از قرآن را مىگيرد و به باقىاش مىگويد من كار ندارم.
حالا يادم آمد از يك نفرى كه من در جوانى مىخواستم مشرَّف شوم حضرت عبد العظيم؛ يك نفر واعظ خيلى مقتدر، خيلى واعظ اما به اسلام خيلى كار نداشت. وقتى ديد من معمَّم هستم، به من گفت بيا اينجا بنشين پهلوى من. ما با اتوبوس مىخواستيم تا حضرت عبد العظيم برويم. وقتى كه حرفهايى زد و چيزهايى گفت و من هم گوش كردم.
تا نزديك شد به حضرت عبد العظيم به شوفر گفت: زود برو نماز مغرب قضا مىشود. با اينكه اول مغرب بود. من به او گفتم كه: نماز مغرب كه حالا قضا نمىشود. گفت: يك روايتى دارد كه اگر تأخير بيندازند چه مىشود. گفتم: خوب، آخر روايات ديگرى هم هست. گفت: من به آنها كارى ندارم. مسأله اين است، مىگويد از نهج البلاغه اين كلمهاش را قبول دارم باقىاش را قبول ندارم. از قرآن هم اين را نمىگويد، اين را ندارد.
از قرآن يك كلمهاش را، يك جمله را مىگيرد، اما نمىداند كه اين جمله مُفسِّر دارد، در خود قرآن تفسير دارد، در روايات دارد از چيزهايى كه در اين زمان واقع شده. اين هم