صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٩٧ - قابل اصلاح نبودن سران رژيم بعث
است و آن اسلام است. همه ملت ما اسلام را مىخواهند. مقصد آنها هم يك مقصد ضد اسلامى است. اسلام و ضد اسلام نمىشود با هم تفاهم كنند.
قابل اصلاح نبودن سران رژيم بعث
بله، اسلام اجازه داده به اينكه يك كسى اگر مسلمان شد و به آداب اسلامىاش رفتار كرد، و فهميديد كه مسلمان است و اينها، او را قبول كنيد از آن. ايشان- خودش را- دست بردارد از اين كارها، و از مملكت عراق هم دست بردارد و بشود يك نفر مثل افراد عادى، و توبه كند و بگويد من مسلمان شدم حالا
الإِسلامُ يَجُبُّ ما قَبلَهُ [١]
و اما خدا همچو قلبهاى اينها را- در آن- مُهر زده است و سياه كرده است به واسطه اعمال خودشان، كه اينها ديگر قابل اصلاح نيستند. هيچ قابل نيستند. اينها ديگر نمىتوانند اصلًا توبه كنند.
اينها كارهاى خودشان را، يعنى آدمكشى را، آن طور جنايت را ايشان تبريك گفته، به اينهايى كه جنايتها را كردند، اين اصلًا قابل اصلاح نيست. و ما هم حق نداريم اصلاح كنيم. فرضاً من بخواهم، فرض كنيد شهوت نفسانيم اقتضا كند، اما تكليف الهى را چه بكنيم؟ ما مكلف هستيم، ما همان طورى كه با محمد رضا نمىتوانستيم اصلاح بكنيم، جواب نداشتيم از اينهايى كه شصت هزار جمعيت از آنها مرده است و كشته شده و شهيد شده، اگر آن پيرمرد ...، من بعضى وقتها به كسانى كه خيرخواهى مىكردند، مىگفتم خوب، من جواب اين پيرزنى كه جوانش را از دست داده، چه بگويم؟ ما بياييم آقاى محمد رضا را با او مصالحه كنيم به اينكه او حكومت نكند، سلطنت بكند!! معنى سلطنت اين است كه ايشان آن بالاها بنشينند و ما اعليحضرت آريامهرش را بگوييم و- عرض مىكنم- همه تشريفات و همه تجليلات را از او بكنيم، منتها او ديگر تو سر ما نزند. من مىگفتم، من جواب اين پيرزنى كه آمده مىپرسد از من كه تو چكاره بودى كه جوان من از دستم رفت، تو او را اعليحضرت همايونى مىخوانى؟ الآن هم همان حرف است. ماها چكارهايم كه برويم بنشينيم با اينها صلح كنيم. اين دنيايى كه هى فرياد مىزنند به اينكه
[١] بحار الأنوار، ج ١٠١، ص ٣٧١، ح ٧. «اسلام آنچه را كه قبلًا بوده، مىپوشاند».