درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٣ - فصل ٢٢
درسهای اسفار، ج ٢، ص: ظ٢٥٣
الحرکة فی الأین و فی الوضع أیضاً إلّاأن یرتکب فیه وجود الطفرة الّتی یکذّبها الحس أیضاً فالمصیر إلی ما ذکرناه فقد ظهر بطلان القسم الأوّل.
و أمّا بطلان القسم الثانی فهو أیضاً یعلم مما ذکر لأنّه إذا لم یجز کون شیء موضوعاً لعارض لم یجز کونه واسطة فی العروض إلّاأن یعنی بکونه واسطة معنی آخر، و هو کون الطبیعة المطلقة باعتبار وحدة مّا، أی وحدة کانت، واسطة بینها و بین الموضوع کما ذکر فی الحرکة المقداریه.
و أما القسم الثالث و هو کون المقولة جنساً لهذا [١] فقد ذهب إلیه بعض فزعموا بأنّ الأین منه قار و منه غیرقار و هو الحرکة المکانیة، و الکیف منه قارٌ و منه سیال و هو الاستحالة، والکم منه قارٌ و منه سیال و هو النموّ و الذبول [٢] فالسیال من کلّ جنس هو الحرکة، و هذا غیرصحیح [٣] بل الحق أن الحرکة تجدد الأمر لا الأمر المتجدد کما أنّ السکون قرار الشیء لا الشیء القار؛ لکن هیهنا شیء [٤] و هو أنّ ثبوت الحرکة للفرد المتجدد السیال [٥] لیس کعروض العرض للموضوع المتقوم بنفسه لا بمایحلّه بل هی من العوارض التحلیلیة- و العوارض التحلیلیة نسبتها إلی المعروض نسبة الفصل إلی الجنس [٦]- و کذا الکلام فی نسبة السکون إلی الفرد القار. فإذا تقرر هذا فالقول بأنّ الکیف منه فرد قار و منه فرد سیال حق و صواب [٧]، و أنّ [٨] الکیف السیال حرکة بمعنی
[١]. به نظر میآید که باید «لها» باشد نه «لهذا»، که به حرکت برمیگردد.[٢]. دیگر، تقسیم وضع بعد از ذکر تقسیمات سه مقوله دیگر نیامده است چون دو قسم آن اسم خاصی نداشته است.[٣]. به این دلیل صحیح نیست که این قول نمیگوید که «الکیف منه قرار و منه عدم القرار» تا [قسم دوم] بر حرکت منطبق شود. حرکت «عدم القرار» است نه «غیر القار»؛ سیلان است نه سیال.[٤]. گفتیم که این حرفِ دیگر این نیست که نظریه اخیر درست است، بلکه این است که این تقسیم (الکیف منه قار و منه غیر قار) به وجهی و عنایتی درست است بدون آنکه جنس بودن مقوله درست باشد.[٥]. اینجاست که همان سؤالی که از خارج عرض کردیم مطرح میشود. مقصود از فرد متجدد سیال همان فرد کیف (سواد) است در حالی که مرحوم آخوند قبلًا این را نفی کرد.
گفتیم که آن سخن قبلی بر مبنای قوم گفته شده بود و سخن اینجا درست است.
[٦]. نمیخواهد بگوید که فصل واقعی است بلکه مقصود این است که همانطور که فصل، ذاتی نوع است، این هم ذاتی است و از حاق ذات انتزاع شده است.[٧]. تقسیم را میگوید حق و صواب است نه جنس بودن مقوله را، که درست هم هست.[٨]. یعنی «فالقول بأن ...».