درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥ - یک استدلال بر حرکت جوهری
مرحوم آخوند میفرمایند در عالم، حقیقتی باید باشد که نسبت حرکت به آن حقیقت، نسبت ضروری و وجوبی باشد، نسبت لازم به ملزوم باشد، نسبت امتداد به جسم باشد به گونهای که جعل هویت آن عین جعل حرکت باشد. آنوقت برای چنین چیزی حرکت از عوارض هست اما از «عوارض تحلیلی» است نه از «عوارض خارجی»؛ یعنی عارض و معروض در ظرف عقل عارض و معروضند ولی در خارج، عارض و معروضی نداریم بلکه رابطه عینیت برقرار است. حرکت از معقولات ثانیه است و معقولات ثانیه ظرف عروضشان ذهن و ظرف اتصافشان خارج است. چنین نیست که اربعهای در خارج وجود دارد و چیزی به نام زوجیت در خارج عارض آن میشود، بلکه زوجیت از اربعه فقط انتزاع میشود. ذهن است که اینها را به عارض و معروض تحلیل میکند ولی در خارج عروضی وجود ندارد.
امتداد برای جسم هم از همین قبیل است. پس دردار هستی چیزی هست که حرکت عارض آن است ولی نه عارض عینی و خارجی بلکه عارض تحلیلی، یعنی وجودش به حیثی است که از متن ذات این وجود حرکت انتزاع میشود.
پس بحث تا اینجا در این بود که حرکت از آن نظر که امری است بین قوه و فعلیت، نیازمند موضوعی است که ثابت باشد و چون نسبت حرکت به موضوع خودش نسبت امکانی است شیء به فاعلی نیاز دارد که به آن حرکت بدهد و آن علت باید متغیر باشد، ولی دیگر نمیتواند متغیر بالعرض باشد و الّا باز آن متغیر هم علتی میخواهد.
پس حرکت باید به حقیقتی منتهی شود که نسبت حرکت به آن حقیقت مانند نسبت زوجیت به اربعه و نسبت امتداد به جسم باشد و آن حقیقت امری است که متجدد بالذات است یعنی حرکت لازمه ذاتش است نه عارض بر ذاتش و چون متجدد بالذات است نیازمند به علتی که به آن حرکت بدهد نیست بلکه نیازمند به علتی است که خود آن حقیقت را افاضه کند [١].
پس روح مطلب در این «فی حکمة مشرقیة» در واقع اثبات حرکت جوهری است، منتها مرحوم آخوند سبک بیانش این گونه است که در بیان آن مسائلی که خود، آنها را اثبات کرده است مثل اصالت وجود و حرکت جوهری، مانند انسانهای شتابزده میماند یعنی قبل از آنکه به بحث برسد، در لابلا میخواهد مطلب را بگنجاند و بگوید و در واقع میخواهد ذهنها بهتر آماده شود.
ما هنوز به مسئله اثبات حرکت جوهری نرسیدهایم ولی اینجا ضمناً آن را اثبات کردیم؛ یعنی ثابت کردیم که تمام حرکات عرضی باید به حرکت ذاتی منتهی شود.
مقصود از «حرکت ذاتی» حرکتی است که لازمه ذات موضوعش باشد و اتصاف موضوعش به آن نیازمند به علت نباشد، بلکه نفس موضوعش برای انتزاع حرکت کافی باشد و آن
[١]. سؤال: آیا چیزی که خودش متجدد بالذات باشد علتش نباید متجدد بالذات باشد؟.
استاد: خیر، آن دلیلی که در آنجا داشتیم در اینجا نمیآید. گرچه یک مقدار پیش میافتیم ولی عرض میکنیم که اگر آن علتی که علت طبیعت است به نحوی باشد که در آن علت باز انفکاک معلول از علت فرض بشود، آنجا هم همین ایراد هست. ولی ما میگوییم علت طبیعت، خود طبیعت نیست، بلکه ماوراء طبیعت است، در میان اجزاء طبیعت این حرف معنی دارد که بگوییم چون طبیعت زمانی است، حرکت هم زمانی است، حرکت در این قسمت از زمان معدوم است ولی طبیعت در آن قسمت زمان بوده و در این قسمت زمان هم باقی است. ولی ماوراء طبیعت محیط بر زمان است، نسبت به ماورای طبیعت، عدم معنی ندارد. اینکه میگوییم طبیعت امری است متجدد الذات، در نسبت میان اجزاء طبیعت به یکدیگر، فنا و زوال معنی دارد ولی نسبت به ماوراء طبیعت اساساً زوال و فنا نیست. برای او و نسبت به او، آن شیء ازلًا و ابداً وجود دارد، چون او بر همه مراتب محیط است. این است که در اینجا آن ایراد نمیآید.