درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٧ - فصل ٢٣
إلی الفاعل، و لهذا یمتنع أن تقع الحرکة فی شیء منهما لأنها الخروج.عن هیأة و الترک لهیأة، فهی یجب أن یکون خروجاً عن هیأة قارة لأنها لو وقعت فی هیأة غیرقارة لما کان خروجاً عنها بل إمعاناً فیها [١].
و بالجملة [٢] معنی الحرکة فی مقولة عبارة عن أن یکون للمتحرک فی کل آن فرد من تلک المقولة، فلابدّ لما یقع فیه الحرکة من أفراد آنیة بالقوة، و لیس لتینک المقولتین فرد آنی. مثلا [٣] إن وقعت الحرکة فی التسخین یجب أن یکون إلی التبرید فیلزم أن یکون الجسم فی حالة تسخنه متبرّداً مع أنه لم یخرج عن التسخن (التسخین خ ل) حتی یکون متحرکاً فیه و إن کان فی اثناء حرکته ترک التسخن، فالحرکة فی غیر مقولة أن ینفعل. و کذا لایمکن الحرکة فی مقولة متی [٤].
و أمّا الإضافة فإنها و إن وقعت فیها التجدد لکن وجود الإضافة غیرمستقل بل الإضافة تابعة لوجود الطرفین فلا حرکة فیها بالذات کما مرّ، و کذا الجدة فإنّ حرکتها تابعة لحرکة أینیة فی العمامة أو نحوها [٥] فلم یبق من المقولات الّتی یتصور فیها الحرکة إلّاأربع عند الجمهور و خمس عندنا: الجوهر و الکیف و الکم و الأین و الوضع.
و السکون یقابلها تقابل الضد أو العدم، و تفصیله فی کتاب الشفاء، ولکن هذا العدم یصح أن یعطی رسماً من الوجود لأنّ الذی هو عدم بالإطلاق لیس بموجود أصلا، و الجسم الّذی لیس فیه الحرکة و هو بالقوة متحرک، فلا محالة له وصف زائد [٦] یتمیز به عن غیره، و لو لم یکن زائداً لما فارقه إذا تحرّک [٧]. فإذن هذا الوصف للجسم لمعنی مّا فیه
[١]. اگر هیئت غیرقاره باشد آناً فآناً از فردی به فردی خارج میشود ولی اگر «مافیه الحرکه» تدریج باشد، تدریج در تدریج، خروج ندارد که توضیح دادیم.[٢]. گفتیم در اینجا مطلب در سه قسمت بیان شده است که عبارت مرحوم آخوند مقداری مغشوش است.[٣]. ظاهر این است که دنبال مطلب بالاست ولی مطلب جداگانهای است.[٤]. در مورد «متی» مطلب توضیح داده نشده است. متی نسبت شیء به زمان است و زمان با حرکت یکی است. وقتی حرکت در حرکت محال باشد حرکت در متی هم محال خواهد بود.[٥]. جده هم مثل اضافه اصالت ندارد. أین اصالت دارد و لذا اگر لباس یا هرچه که چیز دیگری را دربرگرفته حرکت أینی یا وضعی کند، به تبع این حرکت، حرکت در جده هم حاصل میشود.
از اینجا معلوم میشود که آنچه [در جلسه بیست وهشتم در نقد ایرادهای حاجی و علامه طباطبایی] گفتیم که مرحوم آخوند در مقوله أن یفعل و أن ینفعل قائل به اصالت نیست درست است.
[٦]. این وصف زائد همان است که شأنیت حرکت را دارد.[٧]. شأنیت از بین میرود و به فعلیت تبدیل میشود.