نبوت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٧
میبیند ولی این یک مقدمات طبیعی دارد تا این دیدن برای شما محقق شود . در عالم خواب آن حالت روانی عینا حالت روانی عالم بیداری است ولی بدون اینکه مقدمات طبیعی پیدا شده باشد . میگویند پس معلوم میشود خود دیدن هم لازم نیست از اینجا بیاید در چشم من تا حالت روانی دیدن پیدا شود ، ممکن است از درون من بیاید تا آن مرکز دیدن و در آنجا حالت دیدن پیدا شود . کی گفته که دیدن باید تصاعد از طبیعت باشد ، ممکن است تنازل از غیب باشد . لزومی ندارد چنین چیزی باشد ، که روی این هم خیلی بحثها میشود . پس واقعا دیدن است . البته در حالت بیماری هم اینجور چیزها پیدا میشود . مثل بوعلی ذکر میکنند بسیاری از بیمارهایی را که برایشان تجسمات پیدا میشود . امروز هم گویا مسلم است که برای بعضی از بیمارها حالت تجسم پیدا میشود و مسلم همان خیالات که قبلا حالت خیال و تصور داشت ، بعد صورت تجسم پیدا میکند بدون اینکه در طبیعت چیزی وجود داشته باشد . برای خود من در یک بیماری این قضیه به صورت بسیار روشن پیدا شد . تقریبا یک سال و نیم بود که رفته بودیم قم . گویا بیماری حصبه بود ( خیلی عجیب بود ) . یادم هست که تبم شدید شد و متعاقب آن یکمرتبه این خیال برایم پیدا شد که من میخواهم بمیرم و یقین پیدا کردم که میخواهم بمیرم . حال چطور شد این یقین برای من پیدا شد خودم نمیفهمم . روی تخت خوابیده بودم . تابستان بود . حصیر پهن بود . آمدم روی حصیرها پایم را رو به قبله گذاشتم و من اصلا حالت احتضار را واقعا احساس کردم . تا شاید یک سال بعد هر وقت فکر میکردم آن حالت را ، حالتی که آدم یقین میکند که در این لحظه دیگر دارد جدا میشود از پدرش ، از مادرش ، از خویشانش ، از آرزوهای آیندهاش ، آنوقت چه به آدم دست میدهد خدا میداند . یک حالت عجیبی بود . بعد تنم یخ کرد . نمیدانم همان خوابیدن روی حصیرها سبب شد یا چیز دیگر . کم کم حالت تب از من رفت ، دیدم نه ، من نمردم . هرچه که انتظار کشیدم دیدم نمردم ، بلند شدم دو مرتبه نشستم . آنگاه یک چیزهایی میدیدم . اول چیزی که من آنجا دیدم این بود که یکدفعه دیدم این متکایی که پهلویم هست دارد ورم میکند ، مثل گوسفندی که آن را باد میکنند تدریجا ورم میکند ، اصلا به چشم خودم داشتم میدیدم . با این دیدن اگر بگویید یک ذره تفاوت داشت ( آخر دیدن خواب کمی ابهام دارد ) یک ذره تفاوت نداشت . رفقایی که آنجا بودند ، خیال میکردند ( خیال آنها هم البته درست بود ) که من خلاصه هذیان دارم میگویم و من خیال میکردم آنها هم مثل من میبینند . یکدفعه