الاحتجاج - ترجمه غفاری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٥١ - احتجاج امام على بن موسى الرضا ع بر سليمان مروزى در مسائلى چند
سليمان گفت : يا امير المؤمنين من بغايت مستكرهم از آنكه در مجلس شما در محضر جماعت بنى هاشم از مثل او سخن و سؤال نمايم و نقص قدر و منزلت خود در نزد قوم ظاهر فرمايم چه اگر آن كس در مجلس با من متكلَّم گردد مرا از او كمى در كلام و سخن مستحسن نيست و از او باز نمىمانم تا آنكه او را منقطع گردانم چه اگر انقطاع او ننمايم در نزد قوم تخفيف خود و مأمون فرمايم .
گفت : يا سليمان من بواسطهء آن توجّه بشما نمودم كه عالم و عارف و شاهد و واقفم بحال شما در علم و قدرت و قوّت شما در تكلَّم و مطلب و مرام و مقصد تمام من از شما آنست كه او را از يك حجّت و بس ساكت و منقطع النّفس گردانى تا او دعوى فضل و كمال در هر محفل و محالّ نكند .
سليمان گفت : چون خاطر مبارك أمير المؤمنين متوجّه انقطاع و الزام اوست بنده را بجان منّت است بنوعى او را ساكت و ملزم گردانم كه تا در حيات باشد ارادهء تكلَّم و جدال در هيچ محفل و محالّ با أرباب فضل و كمال نكند يا أمير المؤمنين ميان من و ايشان اجتماع نمائى و او را بمن گذار و در اعانت او با من تكلَّم فرماى .
روزى ديگر مأمون بخدمت حضرت امام همام رضا عليه السّلام متوجّه گشته گفت :
يا أبا الحسن مردى از أهل خراسان كه او يكى از أهل و أصحاب كلام است بلكه در آن باب بغايت مستعدّ و تمامست نزد ما آمده اگر بر شما گران نباشد بحشمت و سعادت بمنزل ما تشريف آريد و از آن منّت بجان ما گذاريد ، در ساعت آن قبلهء أهل سعادت بسعادت برخاست و وضوء از براى عبادت - حضرت ربّ العزّت بتقديم رسانيد و بمجلس مأمون نامأمون حاضر شد و چون