الاحتجاج - ترجمه غفاری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٩٨ - ذكر بيان احتجاج أبى الحسن الرّضا عليه صلوات ربّ الأرض و السّماء بر أهل كتاب ايزد تعالى از أصناف يهود و مجوس و نصارى و أهل زبور و صابى و غير ايشان و الزام اين جماعت بتوفيق ايزد منّان
از خلق افزون چنانچه جلوس أحدى در آن ممكن ممكن نبود و از كثرت خلايق در آن مأمن جاى توطَّن أرباب پيكر و بدن بغايت متعسّر بلكه متعذّر بود و محمّد بن جعفر از جماعت و سلسلهء طالبيان و جمع كثير از هاشميان بنى هاشم و قوّاد حاضر بودند .
و چون حضرت امام الأتقياء أبى الحسن الرّضا عليه السّلام داخل آن مجلس شد مأمون و محمّد بن جعفر و جميع بنى هاشم بتواضع آن امام الامم برخاستند و ايستادند ، مأمون دست مبارك آن ولىّ ايزد أكبر تعالى و تبارك را گرفته بر سرير در پهلوى خود ممكَّن گردانيد امّا آن جماعت همچنان ايستاده بودند تا آنكه حضرت أبى الحسن الرّضا ( ع ) ايشان را رخصت جلوس نمود قوم نشستند .
امّا مأمون را هميشه روى سخن بحضرت أبى الحسن عليه السّلام بود ساعة فساعة با آن حضرت حديث و حكايت مىنمود پس از آن ملتفت به سوى جاثليق گرديد و گفت :
يا جاثليق اين ابن عمّم علىّ بن موسى بن جعفر است و او از أولاد فاطمه دختر پيغمبر ما محمّد مصطفى صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و پسر علىّ بن أبى طالب است و من بسيار بسيار ميخواهم كه تو با او متكلَّم گشته بر او احتجاج به انصاف نمائى و لجاج ننمائى .
جاثليق گفت : يا أمير المؤمنين چگونه محاجّه كنم با كسى كه بر من احتجاج بكتاب نمايد كه من منكر آن باشم يا در باب مباحثه او جدال مستدلّ گردد بر من بقول پيغمبرى كه مرا ايمان و اخلاص به نبىّ ايشان نيست .
حضرت امام البرايا چون اين كلام از آن أعلم نصارى شنيد گفت : يا