تنسوخ نامه ايلخاني - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١١٠ - فصل در اخبار و حكايات عجيب كه در مرواريد گفتهاند
حكايت: آوردهاند كه خواجهاى بود پارسى، از معارف تجّار گفت[١]:
من وقتى بشهر سيلاف[٢] ٣٣ كه از شهرهاء (فارس كه از توابع) كيش و جرون[٣] است بتجارت رفته بودم. و مرواريد از كيش و بحرين آنجا آورند[٤]، و سوراخ كنند. چون[٥] حرفت من جوهرى بود، پيوسته[٦] بشهر سيلاف[٢] رفتمى، و از آنجا بكيش و بحرين. و در آن تاريخ رسم[٧] چنان بوده است كه تجّار كشتى غوّاصان را[٨] بمزد مىگرفتهاند.
و ببخت و روزى بدريا فرومىفرستادهاند[٩]. و چون اصداف از دريا برآوردندى، مرواريد آن حاصل كردمى[١٠]، و باطراف عالم بردمى[١١] و هروقت كه بشهر سيلاف[٢] رفتمى نزول من در خانه پيرزنى بود. و چون[١٢] از آنجا بدريا رفتمى بحكم حقوق پيرزن، بضاعتى از وى بستدمى و بدان قدر محقّر مرواريد ريزه، يا نيم روى، يا غير آن بخريدمى، (و باز بفروختمى.) و مكسب آن بوقت بازگشتن بشهر سيلاف[٢] با آن پيرزن رسانيدمى. و دعاى او را بدرقه خويش دانستمى.
(اكثر اوقات برين مىرفتم) تا يك نوبت بشهر سيلاف[٢] رسيدم. پير زن بجوار رحمت ايزدى[١٣] پيوسته بود. و از او دخترى طفل مانده بود. بوقت «بازگشتن»[١٤] بحكم سنّت قديم با آن طفل گفتم: بضاعتى[١٥]
[١]ع: و گفت
[٢]ن، ج: شيلاف
[٣]م، ن، ج: بحرين
[٤]ع: آرند
[٥]كلمه (چون) فقط در ع: است
[٦]م، ن: و من پيوسته
[٧]ع: معهود
[٨]م، ن: (را) ندارد
[٩]م: مىفرستادهاند
[١٠]ع: كردى
[١١]ع: بردى
[١٢]ن: و بهروقت
[١٣]ن، ج: حق
[١٤]ع:
سفر
[١٥]ع: كه بضاعتى.