تنسوخ نامه ايلخاني - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٧٦ - تعليقات
آوردن الماس گفتهاند آورده و چنين گويد:
«بعضى را گمان آنست كه الماسى كه در اين زمان موجود است همان الماسهاست كه ذو القرنين از وادى بدست آورد، و در آن وادى مارهاى بزرگى بود كه هركس بدان مارها نظر مىافكند فورا مىمرد. ذو القرنين فرمود آينههائى ساختند و در پيشاپيش بردند، و برندگان آينه در پشت آينه مخفى مىشدند كه مارها را نبينند. مارها كه عكس خود در آينه مىديدند در حال مىمردند».
بيرونى پس از بيان داستان مىگويد: عجب است كه مارها همديگر را كه مىديدند نمىمردند و در آينه كه مىديدند مىمردند، در صورتى كه ديدن شخص و تن بمردن اولتر از ديدن شبح در آينه است، و اگر آنچه گويند مختص بانسانست، پس چرا مارها از ديدن خويش در آينه مىمردند.
ديگر آنكه اگر مردم آنچه را ذو القرنين بكار برد مىدانستند، چرا همان عمل را بعد از اسكندر تكرار نكردند، و چه مانعى آنها را از آن كار بازمىداشت. (جماهر ص ٩٩)
شخصى در حاشيه نسخه ب در اين موضع از كتاب، بر خواجه اعتراض كرده و اين داستان را بىاصل دانسته و چنين نوشته است:
«فقير در اينجا از روى گستاخى گويد: هرگاه كه آن افاعى بمجرد ديدن عكس خود مىمردند، شك نيست كه صورت و تركيب يكديگر را مىديدند ايشان كه باثر عكس مىمردند چرا از ديدن تركيب يكديگر نمىمردند ظاهرا اصلى ندارد».
شخص ديگرى بايراد معترض چنين جواب داده است:
«اعتراض بصاحب كتاب گستاخى و بلندپروازيست بجهت آنكه وجه بسيار دارد كه گوينده و شما از درك آن عاجز باشيم از جمله آنكه آن افاعى هرگاه بر عكس خود نظر مىنمودند مىمردند نه بر صورت يكديگر».