تفسير نمونه ط-دار الكتب الاسلاميه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٠٢ - تفسير چه خداى مهربانى!
دست به دامن فرعون زد و در حالى كه از اين كودك به نور چشمان (قرة عين) تعبير مىنمود، تقاضا كرد از كشتنش صرف نظر شود، حتى بالاتر از آن درخواست كرد به عنوان فرزند خويش و مايه اميد آيندهشان او را در دامان پرورش دهند، و بالآخره با اصرار موفق شد سخن خود را به كرسى بنشاند.
اما از سوى ديگر كودك گرسنه شده و شير مىخواهد، گريه مىكند و اشك مىريزد، گريه و اشكى كه قلب همسر فرعون را به لرزه آورده، چارهاى نبود جز اينكه ماموران هر چه زودتر به جستجوى دايهاى بروند، ولى هر دايهاى آوردند نوزاد پستان او را نگرفت چرا كه خدا مقدر كرده بود تنها به مادرش برگردد، مامورين باز به جستجو برخاستند و در بدر به دنبال دايه تازهاى مىگشتند.
اكنون بقيه داستان را از آيات فوق مىخوانيم:
آرى اى موسى ما مقدر كرده بوديم كه در برابر ديدگان (علم) ما پرورش بيابى" در آن هنگام كه خواهرت (در نزديكى كاخ فرعون) راه مىرفت" و به دستور مادر، مراقب اوضاع و سرنوشت تو بود (إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ).
او به ماموران فرعون" مىگفت آيا زنى را به شما معرفى بكنم كه توانايى سرپرستى اين نوزاد را دارد" (فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ).
و شايد اضافه كرد اين زن شير پاكى دارد كه من مطمئنم نوزاد آن را پذيرا خواهد شد.
مامورين خوشحال شدند و به اميد اينكه شايد گمشده آنها از اين طريق پيدا شود همراه او حركت كردند، خواهر موسى كه خود را به صورت فردى ناشناس و بيگانه، نشان مىداد، مادر را از جريان امر آگاه كرد، مادر نيز بى آنكه خونسردى خود را از دست دهد، در حالى كه طوفانى از عشق و اميد تمام قلب او را احاطه كرده بود، به دربار فرعون آمد، كودك را به دامن او انداختند كودك بوى مادر را شنيد، بويى آشنا، ناگهان پستان او را همچون جان شيرين