پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٠٩ - سرگذشت عجيب مروان!
خليفه دوم جرأت نكردند به وساطتهاى «عثمان» كه برادرزاده او بود ترتيب اثر داده، اجازه بازگشت او را به مدينه بدهند، ولى هنگامى كه «عثمان» به خلافت رسيد، يكى از نخستين كارهاى زشتى كه انجام داد آزاد كردن عمويش «حكم» پدر «مروان» بود و عجبتر اينكه او را از مقرّبان خود قرار داد و اموال فراوانى از بيتالمال را در اختيار او گذاشت و اين يكى از نقاط تاريك حكومت «عثمان» است كه از عوامل شورش بر ضدّ او محسوب مىشود و به خاطر همين كار بود كه گروهى از صحابه پيغمبر، از نماز خواندن پشت سر «عثمان» خوددارى كردند.
بعد از قتل «عثمان»، «مروان» در زمره كسانى بود كه با «على عليه السّلام» بيعت كرد، ولى چيزى نگذشت كه دست به دست آتش افروزان «جمل» داد و به «بصره» آمد و پس از شكست لشكر جمل و كشته شدن «طلحه» و «زبير»، (سردمداران جنگ) «مروان» اسير شد و چنانكه در شرح خطبه آورديم، با شفاعت امام حسن و امام حسين عليه السّلام كه كانونهاى رحمت الهى بودند، آزاد شد. و بعضى گفتهاند «ابن عباس» براى او شفاعت كرد.
ولى او دست از شيطنت برنداشت و به «معاويه» و لشكريان «شام» پيوست و در جنگ «صفّين» به طور فعّال شركت داشت و از عجايب اينكه نوشتهاند «معاويه» به فرزندش «يزيد» وصيّتهايى نمود و از جمله اينكه به او گفت: من از چهار نفر بر تو مىترسم كه يكى از آنها را «مروان» شمرد و توصيه كرد، هنگامى كه من از دنيا رفتم وقتى كه مىخواهى بر جنازه من نماز بخوانى بگو: پدرم وصيّت كرده است كه بايد يكى از بزرگان «بنى اميّه» عمويم «مروان بن حكم» مراسم نماز را بجا آورد و به اين ترتيب او را مقدّم بدار و گروهى را دستور ده كه زيرا لباس خود اسلحه ببندند و در آخر نماز، به او حمله كنند و خونش را بريزند، تا از دست او راحت شوى. گويا «مروان» از ماجرا با خبر شده بود و يا از قراين و احوال، نسبت به حاضران سوء ظنّ پيدا كرد و پيش از تكميل نماز از صحنه گريخت.