پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١١٦ - مسأله خلافت و داستان سقيفه بنى ساعده
گفتند: «خوب شد! اگر «سعد بن عباده» از قبيله «خزرج» به خلافت مىرسيد كسى سهمى براى شما قايل نبود، برخيزيد و عجله كنيد و با ابوبكر بيعت كنيد» و به اين ترتيب يكى بعد از ديگرى با «ابوبكر» بيعت كردند و چيزى نمانده بود كه «سعد بن عباده» زير دست و پا، پايمال شود. «عمر» صدا زد: «او را بكشيد!» و خودش به سراغ «سعد بن عباده» آمد و به او گفت: «تصميم داشتم با پاى خود تو را از هم متلاشى كنم». «سعد» ريش «عمر» را گرفت. «عمر» گفت: اگر يك تار موى آن جدا شود، تمام دندانهايت را خرد مىكنم. «ابوبكر» صدا زد: «اى عمر! مدارا كن! مدارا در اينجا بهتر است». «عمر»، «سعد» را رها كرد و از هم جدا شدند.
از آن به بعد «سعد بن عباده» در نماز آنها و همچنين در حجّ و اجتماعاتشان شركت نمىكرد و بر اين حال بود تا ابوبكر از دنيا رفت» [١] گردانندگان «سقيفه» بعد از اين ماجرا، اصرار داشتند كه ديگران هم با ميل و رغبت، يا به زور و اجبار! به جمع بيعتكنندگان با ابوبكر بپيوندند. لذا گروهى را با تشويق و گروهى را با تهديد، فرار خواندند و كسانى را كه از بيعت كردن، سرباز زدند در فشار قرار دادند.
از جمله كسانى كه معروف است او را به خاطر مقاومتش كشتند «سعد بن عباده» بود.
«ابن ابى الحديد» از بعضى از مورّخان معروف، نقل مىكند كه «سعد» در خلافت «ابوبكر» تن به بيعت نداد و پيوسته كنارهگيرى مىكرد، تا ابوبكر از دنيا رفت سپس در حكومت «عمر» ميان و او «عمر» درگيرى لفظى به وجود آمد و «سعد» به «عمر» گفت: «زندگى با تو در يك شهر براى من بسيار ناگوار است و تو مبغوضترين افراد نزد من در اين محيط هستى! «عمر» گفت: «كسى كه همزيستى با كسى را خوش نداشته باشد، مىتواند جاى ديگرى برود»، «سعد» گفت: «من هم بزودى
[١] تاريخ طبرى، جلد ٢، صفحه ٤٥٥ به بعد (با تلخيص)