پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١١٥ - مسأله خلافت و داستان سقيفه بنى ساعده
عشيره و طايفه او هستند و هر كس در اين موضوع با آنها منازعه كند ظالم و ستمگر است. سپس بحث فشرده و گويايى درباره فضيلت انصار كرد و آنگاه نتيجه گرفت كه ما امير خواهيم بود و شما وزير.
در اينجا «حباب بن منذر» برخاست و شديدا به سخنان «ابوبكر» حمله كرد و رو به انصار كرد و گفت: «هيچ كس نمىتواند با شما انصار مخالفت كند، شما همه گونه قدرت و توانايى و تجربهاى داريد و بايد حرف شما را بپذيرند و اگر آنها حاضر به پيشنهاد ما نشدند اميرى از ما و اميرى از آنان باشد.» «عمر» صدا زد: «چنين چيزى امكانپذير نيست، دو نفر نمىتوانند بر يك گروه حكمرانى كنند (و دو شمشير در يك غلاف نمىگنجد) به خدا سوگند! عرب راضى نمىشود كه پيامبرش از ما باشد و ديگران بر او حكومت كنند.» گفتگو ميان «عمر» و «حباب» بالا گرفت و «حباب» تهديد كرد كه اگر مهاجران پيشنهاد ما را نپذيرند، از مدينه بيرونشان مىكنيم.
در اينجا «بشير بن سعد» كه از طائفه «خزرج» بود و به «سعد بن عباده» حسادت داشت، به يارى «عمر» برخاست و هشدار داد كه ما نبايد به خاطر مقامات دنيوى با طائفه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به منازعه برخيزيم، از خدا بترسيد و با آنان مخالفت نكنيد! در اين ميان، «ابوبكر» رشته سخن را به دست گرفت و پيش دستى كرد و گفت:
«مردم! من پيشنهاد مىكنم با يكى از اين دو نفر ( «عمر» و «ابو عبيده») بيعت كنيد!» بلافاصله آن دو نفر گفتند ما چنين كارى نخواهيم كرد! تو زا ما شايستهترى، تو يار غار پيامبرى و از همه برترى، دستت را بگشا تا با تو بيعت كنيم. هنگامى كه آن دو نفر به سوى ابوبكر براى بيعت رفتند «بشير» بر آنها پيشى گرفت و با «ابو بكر» بيعت كرد.
قبيله «اوس» كه هميشه با قبيله «خزرج» در مدينه رقابت داشتند به يكديگر