پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١١٤ - مسأله خلافت و داستان سقيفه بنى ساعده
به اين ترتيب، درخت اسلام بارور گرديد و شما به يارى پيامبرش برخاستيد و دشمنان او با شمشيرهاى شما، عقبنشينى كردند و در برابر حق، تسليم شدند و هر روز پيروزى تازهاى نصيب مسلمين شد، تا زمانى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دعوت حق را اجابت كرد و اين در حالى بود كه از شما راضى بود، بنابراين مسند خلافت را محكم بگيريد كه از همه شايستهتريد و اولويّت با شما است!» طائفه «خزرج» سخن او را پذيرفتند و او را با تمام وجودشان تأييد كردند، سپس در ميان آنها گفتگو درگرفت كه اگر مهاجران قريش در برابر اين پيشنهاد تسليم نشدند و گفتند ياران نخستين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، ماييم و آن حضرت از عشيره و قبيله ما است و خلافت او به ما مىرسد، در پاسخ چه خواهيد گفت؟
گروهى گفتند: اگر قريش چنين بگويد خواهيم گفت: «منّا أمير و منكم أمير، اميرى از ما و اميرى از شما باشد» (و به صورت شورايى خلافت را اداره كنيم) و به كمتر از اين راضى نخواهيم شد. هنگامى كه «سعد بن عباده» اين سخن را شنيد گفت: «اين نخستين سستى و عقب نشينى شما است.» وقتى ماجراى انصار و «سعد بن عباده» به گوش «عمر» رسيد به سوى خانه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و به سراغ «ابوبكر» فرستاد در حالى كه «ابوبكر» در خانه بود و با كمك على عليه السّلام مىخواست ترتيب غسل و كفن و دفن پيامبر (ص) را بدهد، از او دعوت كرد كه بيرون آيد و گفت حادثه مهمّى روى داده كه حضور تو لازم است.
هنگامى كه «ابوبكر» بيرون آمد، جريان را براى او بازگو كرد و هر دو با سرعت به سوى «سقيفه» شتافتند. در راه «ابو عبيده جرّاح» را هم ديدند و با خود بردند. زمانى كه وارد «سقيفه» شدند، «ابوبكر» خطبهاى خواند و در آن از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و قيام او براى محو بتپرستى سخن گفت و از خدمات مؤمنان نخستين و مهاجران، مطالب زيادى برشمرد و نتيجه گرفت كه سزاوارترين مردم به خلافت آن حضرت،