فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣١٧ - انقلابى كه قانونمند نيست
آفرين است و نسبت به آن نقش آفرينشگرى دارد. حركت در جامعه مايه تغييرات كمى و تفاوتهاى جزئى مستمر در طول زمان است. آنگاه نوبت به اصل انقلاب و جهش مى رسد، و جامعه با يك حركت انقلابى از كميتهاى جزئى به كيفيت جديد تبديل مى گردد. به عبارت ديگر:
تضاد درونى جامعه، مايه حركت و دگرگونى آن به سوى تكامل است، ولى اين دو اصل (تضاد وحركت) هيچگاه شكل و نحوه تغيير را بيان نمى كنند طبعاً در اينجا اصل ديگرى لازم است كه بيانگر كيفيت انتقال جامعه از مرحله اى به مرحله ديگر بوده و با كشف آن بتوان از نحوه انتقال پرده برداشت و روشن ساخت كه جامعه از طريق تبديل كميتها به كيفيتى خاص، به تضاد پايان مى بخشد.
بر اين اساس، ماركسيسم انتقال از مرحله كمون اوليه به مرحله بردگى و نيز انتقال از دوران فئوداليسم به مرحله كاپيتاليسم را، از قبيل انتقال از كمّيتها به كيفيتها، آن هم به صورت انقلاب وجهش مى داند و مى كوشد در طبقه پرولتاريا كه گرداننده چرخ ماشينها و صنايع عصر كاپيتاليسم هستند، اين روحيه را به وجود آورد كه هر چه زودتر به پا خيزند و جامعه را از مرحله اى به مرحله ديگر انتقال دهند و بدين گونه، هر چند در ظاهر مى گويد: وقوع انقلاب و جهش امرى جبرى و معلول فاصله طبقاتى است و ارتباطى به اختيار و خواست انسانها ندارد، امّا عملاً بر خلاف نظريه جبرى بودن تحول، گام به پيش مى نهد.
٥. انقلابى كه قانونمند نيست
در اين جا سؤالى مطرح است كه ماركسيسم هيچ گاه قادر پاسخگويى