فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٨٤ - چرا تضاد نمى تواند نقش آفرينشگرى داشته باشد؟
نيز مى گويد:
در وجود آدمى جان و روان *** مى رسد از غيب چون آب روان
هر زمان از غيب نو نو مى رسد *** وز جهان تن، برون شو مى رسد
در جهان طبيعت عموم پديده ها در مدار «تولد و مرگ» در حركتند، اما صورت نوعى آنها ثابت بوده وآحاد و افراد فناپذير هر نوع، با همان قالبى پا به عرصه وجود مى نهند كه آحاد و افراد نابود شده پيشين، آيا خود اينان، قالب و صورت كهن را حفظ مى كنند يا صورتگرى چيره دست و توانا، بيرون از اين گردونه متغير، همه را به شكلى واحد آرايش مى كند و نقش مى دهد؟
براستى آيا در اين جهان ناپايدار كه پيوسته در حال «لا بقائى» و «ناپايدارى» است، مى توان زمام تكامل و آفرينشگرى را به دست خود آن سپرد؟ يا اينكه نياز ناپايدار به موجود پايدار، امرى فطرى ووجدانى است كه نيازى به دليل و گواه ندارد؟
حكيم«صدر المتألهين» به پيروى از ديگر فلاسفه پيشين، اين دليل رابه گونه اى علمى و فلسفى تقرير مى كند كه فشرده آن اين است:
حركت و دگرگونى در تمام اجزاى جهان رسوخ دارد، و در هيچ ذره اى از ذرات جهان سكون و قرار نيست. جهانى كه ذرات وجود آن تماماً در حال حركت و تغيير، صيرورت و شدن است، و در تمامى زواياى آن جز حركت و شدن چيز ديگرى يافت نمى شود، قطعاً بايد محركى جز خود داشته باشد كه سرچشمه تمام اين صيروتها وشدنها گردد، زيرا محال است يك شىء نسبت به خويش، هم كننده باشد و هم شونده، به عبارت ديگر، جهان متحرك،