فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٣٠ - فصل يازدهم تناقض در دستگاه انديشه
به عبارت ديگر: اگر در خارج انسان و درختى هست، به علت وجودى است كه به اين دو عنوان در خارج واقعيت و عينيت بخشيده و آنها را ملموس كرده است.
البته نتيجه وجود بخشيدن به ماهيت، اين است كه خود وجود قهراً محدود و به گونه اى رنگ آميزى مى شود و حد و پايه وجود قهراً معين مى گردد، مثلاً يكى در حد انسانى وديگرى در حد نباتى محصور مى شود.
هگل چون نتوانسته است واقعيت وجود و اصالت آن را بخوبى تجزيه و تحليل كند، هستى مطلق و بيرنگ را با نيستى مرادف دانسته و آن را بر ديالكتيك خود شاهد آورده است!
نويسنده «فلسفه هگل» در اين باره مى نويسد:
نخستين مقوله سه پايه مقولات هگل، يعنى هستى ونيستى و گرديدن، را در نظر مى گيريم، سخن را با مقوله هستى آغاز مى كنيم. منظور ما مقوله محض هستى است (وجود مطلق پيراسته از ماهيت) نه نوع ويژه اى ازهستى (وجود آميخته با ماهيت). هرگاه همه اوصاف اين ميز (يعنى چهار گوش بودن، قهوه اى بودن، سخت بودن) را وحتى مطلق ميز بودن را از آن بگيريم وصرفاًهستى آن را كه وجه مشترك وى با چيزهاى ديگر در كائنات است در نظر بياوريم اين گونه هستى را هيچ تعينى نيست، زيرا همه تعيناتش را از آن گرفته ايم. ازينرو وجودمطلق وغير معين و بى شكل،يك سره تهى است و به يك سخن خلأ محض است و هيچ گونه محتوايى ندارد، و هر نوع محتوايى براى آن تعيين خواهد بود. اين خلأ مطلق «لا شىء» است،يعنى حاصل عدم همه چيزها وتعيينات وكيفيات وخصال.
خلأ با هستى يكى است، پس هستى همان نيستى است و بدين گونه