فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٤ - فلسفه و نتايج علوم
حقايق علمى را مى پذيرد و قوانين حاكم بر پديده هاى جهان و فعل وانفعالات آنها را تصديق مى كند، و از اين رهگذر مى خواهند فلسفه الهى را به علت اعتقاد به خداى خالق و آفريننده، ضد علم معرفى كنند! زيرا به زعم آنها پس از شناختن علل و اسباب مادى جهان، ديگر براى نظريه «آفرينش» پديده ها و وابستگيهاى آنها به اراده خالق، جايى باقى نمى ماند.
حقيقت اين است كه ماركسيستها، با اين گونه تعريف وتوصيف از مكتب خود، و انتقاد از مكتب الهى، مشت خود را باز كرده و مرتكب دو نوع مغالطه مى شوند:
١. مسائل فلسفى، ارتباطى به مسائل علمى كه بر پايه تجربه و آزمايش استوار است ندارد، و مسائل علمى هرگونه حل شود تأثيرى در مسائل هستى شناسى ندارد. مثلاً نظريه «ترانسفورميسم» (تحول انواع) يا «فيكسيسم»(ثبات انواع)تأثيرى در پاسخگويى به مسائل فلسفى ندارد، خواه شما بگوييد كه اسب از روز نخست اسب بوده و خواه بگوييد كه اسب در بدو امر چيز ديگرى بوده و بعداً به اين صورت متحول شده است، هر دو نظريه در برابر مسائل كلى فلسفى (كه نمونه هايى از آن را قبلاً برشمرديم) يكسان است.
نيز اگر در مواردى، فلسفه بتواند از نتايج مسلم علوم كمك بگيردو به كمك علمى يك قانون فلسفى بسازد ، در اين بهره گيرى، فلسفه هاى الهى ومادى تفاوتى با يكديگر ندارند هرچند اين گونه موارد نادر بوده و كم اتفاق مى افتد.
٢. اختلاف مكاتب الهى و مادى، براى اين نيست كه آيا قوانين مادى واسباب طبيعى بر جهان حكومت مى كند يا اينكه تمام پديده ها وگردش امور جهان، مخلوق مستقيم اراده الهى است؟ زيرا هر دوگروه، به علل مادى و