فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٣٣ - نقد اصول ديالكتيك هگل
نقيض «وجود» عدم وجود ونقيض « هستى» عدم آن است و همچنين نقيض كيفيت و «تعيين» عدم «كيفيت»و «تعيين» است. بنابراين، اينكه مى گويد: «وجود مطلق، حاصل عدم تعيينها وكيفيتها است»(بر فرض صحت) مقصود اورا تأمين نمى كند، زيرا وى مى خواهد از اين راه، اجتماع نقيض را تصحيح كند در حاليكه نقيض «وجود مطلق»، عدم آن است و هرگز نقيض «وجود مطلق»عدم تعيينها وكيفيتها نيست. پس هرگاه نظريه او را نيز بپذيريم هرگز نتيجه اى را كه او مى خواهد از اين نظريه به دست نمى آيد.
رابعاً: فرض كنيد كه ما نمى توانيم وجود مطلق را تصور كنيم وفرض وجود مطلق با عدم آن برابر مى باشد، به طورى كه بدنبال تصديق آن، نفى آن لازم مى آيد، ولى اين مطلب سبب نمى شود كه اصل امتناع وجود و عدم را انكار كنيم، زيرا لازمه آن اين است كه فرض وجود مطلق را در يك آن، ملازم با نفى آن در آن بعد بدانيم ولى اين نفى غير از اجتماع نقيضين در خارج است. اين مطلب جز اين نيست كه انسان مطلبى را در لحظه اى صحيح مى انديشد ولحظه بعد خلاف آن براى اوثابت مى گردد ويك چنين عمليات ذهنى كه از فضاى ذهن تجاوز نمى كند، غير از امتناع نقيضين است.
اصولاً مراحل سه گانه اى كه «هگل» در موضوع «شدن» ادعا مى كند، يك رشته تصورات ذهنى است كه از تحقق شىء انتزاع مى گردد. آنچه در خارج واقعيت دارد همان وجود انسان است، ولى ذهن درباره اين پديده دست به فعاليتهاى ذهنى مى زند: نخست هستى بيرنگ را تصور مى كند، بعد به نظرش مى رسد كه هستى مطلق وجود نداشته، و به نفى آن مى پردازد، و سرانجام به مرحله تركب منتقل مى گردد آنگاه مى گويد: هستى صورت پذيرفتن است.
تمام اين عمليات فقط و فقط در فضاى ذهن انجام مى گيرد نه در