فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٩٢ - نقد كلام ژرژ پوليستر استاد دانشكده كارگرى پاريس
نقد
اين نوع استدلال هم از آن نوع استدلالهاى عجيب است!
اينكه در بدن انسان سلولى مى ميمرد و سلولهاى ديگرى جانشين آن مى گردند، چه ربطى به اجتماع ضدين دارد؟! مگر هر سلول براى خود واجد حيات مستقلى نيست؟ آنچه كه محال وممتنع است اجتماع مرگ و حيات در موضوعى واحد است نه در دو موضوع متفاوت. بدتر از آن اين است كه مى گويد مرده به موجودات ديگرحيات مى بخشد.! مرده از آن نظر كه مرده است هرگز به هيچ موجودى حيات نمى بخشد، بلكه در بدن اين مرده مقدارى خواص شيميايى باقى است كه در شرايط مخصوصى مايه تقويت موجودات زنده مى گردد. مضحك تر از همه اين است كه مى گويد: ديده شده كه مى گوييم«ها، باران گرفت» و بسا شده كه حرف ما به پايان نرسيده باران ايستاده است.[١]
مسلماً در عرصه واقعيت خارجى، زمان نزول باران غير از زمان قطع آن است بنابراين، كجا در يك زمان وجود و عدم جمع شده است؟! حتى زمانى كه به فرود آمدن باران مى انديشيم، غير از زمانى است كه به چيزى خلاف آن (ايستادن باران) مى انديشيم.
ماركسيستها، آنچنان در شناخت تضاد در فلسفه شرق پياده هستند كه گاهى بر وجود تضاد به راه رفتن انسان استدلال مى كنند ومى گويند يك پاى انسان جلو و يك پاى ديگر عقب است. وجلو و عقب بودن دو امر متضاد است، كه در يك جا جمع شده اند! ما پاسخ اين گونه سخنان بى پايه را به
[١] همان صص١٦١ـ ١٦٢.