فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٨٤ - نقد اين مثالها
تعريف از سكون، جز مغالطه چيزى نيست.
خلاصه اينكه، در سكون حركتى وجود ندارد، نه اينكه سكون نيز در اصل، نوعى حركت مى باشد كه سرعت آن كاهش يافته است. بنابر آنچه گفتيم، چگونه مى توان گفت: حركت و سكون با هم جمع شده اند؟!
درباره مثال دوم، كه همان واقعيت حركت است كه از آن در زبان فارسى به لفظ «شدن» تعبير مى آورند، در هنگام تبيين نظريه هگل به طور گسترده بحث و بررسى به عمل خواهيم آورد و روشن خواهد شد كه شىء كه در حال شدن است، آن مقدار از آن كه تحقق خارجى يافته، موجود است و عدم به آن راه ندارد، و آن مقدار هم كه تحقق نيافته است، معدوم است و وجود به آن راه ندارد.
علت اينكه حركت را موجود آميخته با عدم مى دانند اين است كه مجموع اجزاى يك حركت را كه هنوز به پايان نرسيده است، شىء واحدى مى گيرند و چون حركت، شروع شده و هنوز به پايان نرسيده است از اين جهت آن را موجود آميخته به عدم مى پندارند، ولى اگر حركت را از نظر اجزا، «تقسيم بندى» كنيم قهراً حكم جزئى كه وجود يافته غير از حكم جزئى خواهد بود كه وجود نيافته است. اصولاً خاصيت امور تدريجى همين است كه تمام اجزاى آن دفعةً تحقق نمى پذيرد، بلكه به تدريج ظهور و طلوع نموده و داراى واقعيت خارجى مى گردد.
در مورد سوم، بايد گفت امور روحى، در صورتى با امور مادى تضاد دارند كه آنها را از آثار روح مجرد از ماده بدانيم، ولى هرگاه بسان ماديها، امور روحى وروانى را، واكنش ماده و از آثار آن بدانيم، در اين صورت خود بخشى از موجودات مادى بوده و تضاد ومنافاتى در ميان وجود نخواهد داشت و روحى