فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٤ - تضاد و تناقض در فلسفه اسلامى
«تضايف» مى گويند مانند «اُبوت» و«بنوّت» يا پدرى و فرزندى، چه، هرگاه پدرى فردى را در نظر گرفتيم ناچار بايد فرزندى كسى را نيز براى او در نظر بگيريم.
هرگاه دو امر وجودى فاقد يك چنين ملازمه در تحقق و خارجيت و يا تفكر وانديشه باشند در اين صورت به آن «تضاد» مى گويند، مانند سفيدى و سياهى يا بياض و سواد.
هرگاه يكى از متقابلين ، امر وجودى و ديگرى امر عدمى است، ولى چيزى كه متصف به امر عدمى است به گونه اى است كه طبيعت نوع آن، ايجاب مى كند كه آن شىء واجد اين وصف وجودى باشد هرچند فعلاً به عللى واجد آن صفت وجودى نيست، مانند «بصير» و«اعمى» يا بينا و نابينا (ما لفظ اعمى و يا نابينا را تنها به انسان و حيوان مى گوييم كه طبيعت نوع آن، ايجاب مى كند كه اين فرد نيز بسان ديگر افراد، داراى بينايى باشد هر چند به عللى اين فرد فاقد آن شده است، از اين جهت به ديوار كه چنين شأن و قابليت در آن وجود ندارد نابينا گفته نمى شود) در اين صورت به چنين تقابلى تقابل عدم و ملكه ويا عدم و قُنْيه مى گويند.
ولى هرگاه دو چيزى كه يكى وجودى و ديگرى عدمى است واجد اين شرط نباشد، به آن تقابل سلب وايجاب ويا تناقض مى گويند، مانند تقابل وجود و عدم. اين نوع از تقابل كه در اصطلاح به آن سلب و ايجاب مى گويند به طور گسترده در همه موارد جارى است، خواه «واجب الوجود» باشد مانند بود و نبود «خدا» يا «ممتنع الوجود» باشد مانند بود و نبود «شريك خدا»، يا «ممكن الوجود» باشد مانند بود و نبود «انسان».