فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٠١ - فصل هشتم تفاوت آرى، تبعيض نه
قرآن از اين قماش جامعه ها نمونه هايى را ارائه داده و آنها را محكوم ساخته است: يكى از آنها جامعه فراعنه است، كه فرد ستمگرى با ايادى خود بر گرده مردم سوار شده و آن را به گروههاى مختلف تقسيم كرده بود، تا در سايه تشتت آنان و حزب سازى، و فرقه بازى، گروهى (بنى اسرائيل) را ضعيف وناتوان ساخته و مورد استثمار و بهره بردارى خود و گروه خود قرار دهد.[١]
امير مؤمنان (عليه السلام) درباره چنين جامعه آشفته اى مى فرمايد:
«وَما أخذَ اللّهُ على العلماء أن لا يقارّوا على كِظّة ظالم ولا سَغب مَظْلُوم».[٢]
«خداوند از دانشمندان ودانايان امت پيمان گرفته است كه در برابر پرخورى ستمگر و گرسنگى مظلوم، صابر وشكيبا نباشند».
چنانچه مقصود از تضاد اجتماعى اين است كه فقر در جامعه بشرى، يك پديده لازم و ضرورى بوده واجتماع حتماً بايد به دو دسته تقسيم شوند: گروهى غنى وثروتمند، و گروهى فقير وبيچاره، يك چنين تضادى در اقتصاد اسلام بشدت محكوم است واگر در آثار ماركسيستها چنين مطلبى را به متافيزيسينها نسبت مى دهند، بى پرده وقاطع بايد گفت بهتانى بيش نبوده و اسلام از آن پيراسته است.[٣]
در اينجا، البته مجال اين نيست كه سيستم اقتصادى اسلام را بگونه اى روشن بيان كنيم واين بحث بر عهده بخش سوم از بحثهاى مقايسه اى ما است
[١] (إِنَّ فِرْعَونَ عَلا فى الأَرْضِ وَجَعَلَ أَهلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفةً مِنْهُمْ يُذبِّح أَبْنائَهُمْ وَيَسْتَحيى نِسائَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدين)(قصص/٤). [٢] نهج البلاغه، خطبه سوم. [٣] به اصول مقدماتى فلسفه، ص ١١٢، مراجعه شود.