فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٢٠ - انقلابى كه قانونمند نيست
نداشته اند، بلكه پيش ازوقوع انقلاب، نظام فئودالى بر آنها حكومت مى كرده است.
مثلاً كشورهاى اروپاى شرقى و مجارستان و لهستان، به قول آقايان: تحول كيفى رخ داده وبه جامعه سوسياليستى تبديل شده اند. در حاليكه پايين بودن درجه رشد نيروى توليد، و عقب ماندگى آنها نسبت به جامعه هاى صنعتى اروپا و آمريكا، امرى كاملاً واضح وروشن است. در نقطه مقابل، انگلستان و فرانسه و آلمان و آمريكا و كشورهاى مشابه آنها سالهاى درازى است كه دوره سرمايه دارى را طى مى كنند وخبرى از انقلاب سوسياليستى در آنها نيست، در حاليكه كشورهاى اروپاى شرقى پيش ازطى دوره سرمايه دارى به صورت جنين نارسى به مقام سوسياليسم نائل آمدند و روابط عالى و مترقى توليد سوسياليستى بر آنها حكومت كرد.
٤. انقلاب چين نيز، محاسبات و پيش بينيهاى ماركسيسم را باطل ساخت. زيرا اين كشور به تصديق جامعه شناسان ماركسيست، در سال ١٩٤٨ نيمه فئودال بوده است، مع الوصف انقلاب سوسياليستى را پذيرفته و در انتظار رسيدن دوره سرمايه دارى نمانده است.
اين تخلفها حاكى است كه انتقال جهشى و انقلابى از آثار مستقيم تضاد داخلى نيست، بلكه اين نوع تضادها صرفاً زمينه را براى انقلاب آماده مى سازد و در كنار آن، عوامل ديگرى لازم است كه به تضاد داخلى ضميمه شده و به انقلاب تحقق بخشد.
از اين بيان، ميزان صحت گفتار «ماركس» درباره دگرگونى رژيمها بخوبى روشن مى گردد، آنجا كه مى گويد: «هيچ رژيم اجتماعى پيش از آنكه كليه نيروهاى توليد، تكامل يابد از ميان نمى رود، وروابط توليد نوين و عاليتر