مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٦٠ - نامه اخلاقی آقا سیّد ابراهیم کرمانشاهی به حضرت علاّمه
برای این دوستان است.
|
گر چراغی نور شمعی را کشید |
هرکه دید آن نور را پس شمع دید |
عزیزم! به فرمایش آقا فرمودند: «تو کاغذ را پر کن! حالا موقع عرفان بافی شماهاست.» ما دیگر خسته شدیم، عرفان بافی مایه ندارد، حالا که مقام ستّاریّت ربوبیّه اجازه به این گرگ میش بلکه برّه نما داده باید استفاده کرد و تعارفات و مراحم جنابعالی را هرچند ریشخند باشد، باید به روی بزرگواری خود نیاورده، جواب نوشت؛ حالا اگر بعداً خدای نخواسته امتحان آمد و نشانی حقیر را در فرّاشخانه یا آبدارخانۀ یکی از ادارات گرفتید البته خطاب عتاب، اینگونه مرقوم میفرمائید و بنده هم جواب میدهم: ای آقای نازنین! از کوزه همان برون. الخ.
نی، نی، ای کاش به همین اندازه نفس خبیث کفایت کند، فعلاً که در نقشۀ ادارۀ یکی از منابر و مساجد است ولو در پایین شهر باشد؛ و تا به حال که بحمدالله گیرش نیامده، دعا کنید در حسرتش بمیرد!
چندی قبل شنید که یکی از ائمّه جماعات از مساجدی که کما بیش مناسبت مکانی با منزل دارد و خیلی سیّد خوبی هم هست از زیارت عتبات برگشته و مریض است، بلافاصله یا مع الفاصله نوری در خود یافت، (یعنی از همان مقاماتی که مرقوم فرمودهاید تا به حال طی کرده، قدری روشن شد!) لاسیّما حالش بد بود و خطری بود، با زبان سِرّ، مرگ معجّل آقا را طالب بود! ولی بحمدالله فعلا آقا شفا یافته مسجد میرود.
پس ای آقای من! چنین کسی را سزاست که از کسانی که مسجد قائم و لاله زار را در ... و خیالش را هم برای آینده از دل پاک زدودهاند و فعلاً هم در مثل چنین مقامی حقیقةً طور سینا به حضور بار یافتهاند، با کمال الحاح مسئلت کند: در مناجات موسیانۀ خود عرض ارادت و ذکر حاجتی نایبانه بفرمایند! نه، بلکه مرگ عاجلی برایش بخواهند! آخر اینکه زندگی نشد.