مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٤٦ - حکایت به حجّ رفتن آقا سیّد عزیز الله جدّ مرحوم آقا بزرگ طهرانی
گفت: بنابراین مقداری (قریب یکی دو حقّه آرد) آرد تهیّه نما و نان خشک بپز و یک پیراهن بلند بدوز و مِطهرۀ خود را، با کتب ادعیه که میخواهی، با احرام، با خود در ساعت معیّن، در مکان معیّن بیاور که با هم برویم!
من به خانه آمدم و مقداری آرد تهیّه نموده، دادم پختند، و در ساعت معیّن با پیراهن مزبور و نان پخته شده و کتب ادعیه در مکان موعود حاضر شدم.
آن مرد نیز در آن ساعت آمد و با هم به راه افتادیم و از کوچه باغهای کربلا خارج شدیم و در بیابان رسیدیم و مقداری از بیابان را طیّ نمودیم؛ قبل از آنکه خسته شویم رسیدیم به درختی که در زیر آن نهری جاری بود، آن مرد عرب گفت: در اینجا استراحت نما و قضاء حاجتی داری برآور! و خطّی در روی زمین کشیده قبله را معیّن کرد و گفت نماز خود را بجای آور! من میروم و هنگام عصر برمیگردم تا با هم برویم.
من تطهیر کردم و نماز خواندم در بیابان تنها؛ منتظر شدم تا عصر در ساعت مزبور آن مرد آمد و با هم به راه افتادیم.
مقداری از بیابان را که طیّ نمودیم باز به نهری رسیدیم که درختی در کنار آن روئیده بود آن مرد باز خطّی بر روی زمین ترسیم کرد و قبله را معیّن نمود و فرمود: نماز خود را بجای آور من میروم و صبح برمیگردم.
من نماز خواندم و در کنار نهر خوابیدم صبح آن مرد آمد و با هم حرکت کردیم؛ باز هنوز خسته نشده بودیم که به کنار درختی رسیدیم در کنار نهری و به همین منوال آن مرد به من دستور داد و این عمل را مرتّباً انجام داده و با هم طیّ طریق مینمودیم تا هفت روز.
پس از هفت روز رسیدیم به مقداری از کوهها و مثل آنکه فی الجمله صدای همهمه مردم از پشت کوهها میآمد آن مرد به من گفت: در پشت همین کوه جماعتی از مردمند شما از این کوه بالا برو مردم را خواهی دید، پس از کوه سرازیر