مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٣٢ - حکایت محمدعلی نسّاج از اهالی دزفول که از اولیاء خدا و سربازان امام زمان علیه السّلام بوده
عین حال خوشحال شدم.
استاد محمّد علی مرا به دکّان خود برده و دستور داد دو قرصه نان جو و ظرفی از ماست برای من نهار آوردند، من نهار را صرف کرده و تقاضا کردم که شب را پیش آن مرد بمانم؛ و علّت آن بود که ببینم این مرد به چه کار شبها مشغول میشود که بدین مقام رسیده است.
استاد محمّد علی گفت: من خانه ندارم خانۀ من همینجا است، و شما شب سرما میخورید. در جواب گفتم: خود را در لای پالتو حفظ میکنم؛ اجازه داده و شب را ماندم و متوجه بودم که آیا این شخص به چه کار از اوراد و به چه نحو به تهجّد مشغول میشود؟
دیدم گرفت خوابید و به هیچ کاری مشغول نشد تا اوّل اذان از خواب برخاست، اذان گفت و نماز خواند و سپس دنبال چرخ نسّاجی خود رفته و مشغول نسّاجی شد! من بسیار بر تعجّبم افزوده شد که این مرد به هیچ عملی مشغول نیست و در عین حال حائز چنین مقامی است!
صبح علّتش را از او سؤال کردم، گفت: من هرچه از نسّاجی بهره میبرم جمع میکنم. موقع خرمن که جو ارزان است جو خریده و تمام آن را میدهم به یک زنی، او برای من آرد نموده و هر روز چهار قرص، دو هنگام ظهر، و دو هنگام شب میآورد و من با ماست میخورم، و این عادت من است.
روزی یکی از نظامیان که از لشگریان لرها بود به دکّان من آمد و قدری توقّف نمود و دید این زن برای من نان جو آورد و من با ماست خوردم. داستان را سؤال کردند من شرح دادم، خوشحال شد گفت: آیا شما قبول زحمت مرا میکنید که من به شما پول دهم و شما همانطور که برای خود میخرید برای من هم خریداری نمائید و بدین زن بسپارید که هنگام ظهر و شب دو قرص برای من بیاورد؟ گفتم: بلی من این کار را برای شما میکنم، آن شخص پول آورد و من به