مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٤٢ - داستان رئیس جامع الأزهر و شهادت بر ولایت در أذان
کسی جرأت اشکال و تعرّض به من را نداشت، تا بالأخره متوسّل به جمال عبدالنّاصر رئیس جمهور وقت شدند و او به من پیام کرد و (یا به دیدن من آمد) و گفت: این مسأله خیلی در میان مسلمین کشورها هیاهو برپا کرده است و اینجا أزهر، مرکز است، من خواهش میکنم از شما به جهت رفع غائله دستور دهید شهادت بر ولایت را ترک کنند! و از آن به بعد ترک شد.
آقای حاج آقا معین گفتند: چون به قاهره رفتم یک روز برای دیدن شیخ به أزهر رفتم مسجد بسیار بزرگی بود و دارای شبستانهای بسیار؛ و در اصطلاح آنها به شبستان، رواق میگویند و هر رواقی برای امری خاصّ و درسی خاصّ معیّن شده، و تمام این جامع در تحت اختیار شیخ أزهر است که برای نشیمنگاه خود و کتابخانه و سایر امور قسمتهائی را اختصاص داده است.
من از شیخ جویا شدم، گفتند: چه کار داری؟ گفتم ایرانی و شیعه هستم و آقای سیّد عبدالحسین دستغیب مرا معرّفی کرده است؛ رفتند و از جانب شیخ خبر آوردند: فردا دو ساعت به غروب مانده بیائید!
من در همان موعد رفتم مرا بردند به رواقی و گفتند: همینجا بنشین!
در آن رواق قریب به یک صد نفر از طلاّب جوان همگی معمّم به عمامۀ سفید به طرز عمامه سنّیها دور تا دور نشسته بودند و یک نفر از طلاّب در وسط نشسته بود و در دست خود در کتابچهای سرودی که دربارۀ اهلبیت بود میخواند و بقیّه طلاّب همگی با یک صدا جواب میدادند: اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد!
اشعار بسیار عالی و همگی در فضائل و مناقب اهلبیت و حضرت صدّیقه بود، قریب یک ساعت مشغول بودند؛ بعداً یک نفر آمد و مرا به نزد شیخ برد، مردی سمین و درشت هیکل پیرمردی بر روی تشک نشسته و قدرت بر حرکت نداشت، نشسته تواضعی نمود و نمیتوانست برخیزد؛ تا مرا دید گفت:
آیا آن منظره اشعار طلاّب را دیدید؟! گفتم: آری! گفت: ما بسیار محبّ