مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٣٥ - داستانی عجیب در امانت داری از سیّد هاشم حطّاب
[داستانی عجیب در امانت داری از سیّد هاشم حطّاب]
و حضرت معظّم له داستان عجیبی نقل کردند و او اینکه:
سیّدی بوده در نجف اشرف از اعاظم علماء و اوتاد، معروف به سیّد هاشم حطّاب (و بعضی گفتهاند که شاید صاحب تفسیر برهان باشد)، بالجمله، ایشان در روز پنجشنبه و جمعه (تعطیلی دروس) به بیابان حرکت نموده و خار میکندند و به شهر حمل نموده و میفروختند و از ثمن آن اعاشه مینمودند؛ بدینطریق صاحب کرامات زیادی شده و مردم به ایشان توجّه خاصّی داشتند.
اتّفاقاً یکی از مردمان ثروتمند عازم حجّ بوده و با خود صندوقچهای از جواهرات و نقود داشته و چون بیم از سرقت در راه حجّ داشته میخواسته آن را در نجف اشرف پیش کسی امانت بگذارد، از مردم جستجوی شخص امینی نموده مردم عطاری را که در تمام عمر به زهد و تقوا و دیانت معروف بوده (و صبحها پس از آنکه دکّان خود را باز مینموده ساعتی مردم را دور خود جمع نموده و نصیحت مینمود و مردم گریۀ بسیاری نموده سپس دنبال کارهای خود رهسپار میشدند) [به او معرفی کردند] بالجمله آن مرد غنی صندوقچه خود را نزد عطّار به امانت سپرده و عازم حجّ میگردد.
پس از مراجعت، از عطّار مطالبه صندوقچه خود مینماید، عطّار بالمرّة انکار مینماید! هرچه او دلیل میآورد و نشانی میدهد عطّار بر استنکار خود میافزاید! به مردم میگوید، آنها میگویند ما هیچگاه کلام عطّار را حمل بر کذب ننموده و ادّعای تو را بر گفتار او ترجیح نخواهیم داد، چونکه به مراتب عدیده ما او را امتحان نموده و در این شهر به ورع و تقوا اشتهاری عظیم دارد.
بالأخره آن مرد غنیّ متحیّر خدمت سیّد هاشم رسیده و داستان را نقل میکند؛ سیّد هاشم میفرماید: فردا صبحگاه بیا برویم تا صندوقچه را به تو بازگردانم.
فردا صبح در خدمت سیّد به دکان عطّاری آمدند؛ سیّد هاشم دید عطّار مردم