مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٦٨ - دربار١٧٢٨ آخوند ملاّ فتحعلی سلطان آبادی
دهاتی میگوید: در این حال آمدم و بر سر روغنهای ریخته نشستم و مدّتی به آن نگاه کردم و پس از آن سر به سوی آسمان بلند کردم و گفتم: خدایا شکر! خدایا شکر!
و باز به روغنها قدری نگاه کردم و گفتم: خدایا شکر! خدایا شکر!
و باز به روغنها نگاه کردم و سر به آسمان بلند کردم و گفتم ای خدا: پیش خودت گمان نکنی که من واقعاً شکر تو را بجای آوردم! نه، چنین نیست! این شکر از هفتاد فحش خواهر و مادر بدتر است! معنایش را بدان!
مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم با آنکه این قضیّه را کراراً از این مرد شنیده بودند، باز هر وقت در منزل ایشان میرفت، میفرمود: قضیّه را بیان کن![١]
دربارۀ آخوند ملاّ فتحعلی سلطان آبادی
در روز پنجشنبه، ١٣/ج٢/١٤٠٧، که حضرت حجة الاسلام آقای حاج سیّد حسن سیّدی قمّی (عمّه زادۀ والد حقیر) در بنده منزل در مشهد آمدند، از جمله بیانات ایشان داستانی بود که دربارۀ کرامت مرحوم آخوند ملاّ فتحعلی بیان کردند، ایشان از مرحوم والدشان آیةالله آقا سیّد میرزا فخرالدین سیّدی ـ رضوان الله علیه ـ نقل کردند که:
من در سامرّآء تحصیل میکردم و آخوند ملاّ فتحعلی هم در آنجا اقامت داشتند، و در آخر عمر از دو چشم نابینا بودند؛ شبی قبل از أذان صبح با فاصلۀ بسیاری مثلاً چندین ساعت که من در خواب بودم ناگهان بیدار شدم و در خود شور و عشقی در رفتن به حرم مطهّر میدیدم که به حسب ظاهر آن، موقع رفتن به حرم نبود، و درهای صحن بسته بود، با خود گفتم این چه شور و وَلَه است؟! و من الآن اگر بروم در بسته است، و در تمام مدّت اقامتم در سامرّاء سابقه نداشت که من در این
[١]ـ جنگ ١٥، ص ٦٨ و ٦٩.