مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٧٥ - اعمال شگفتانگیزی که خلیفه با شمشیر قاطع و خنجرهای برّنده بر روی بدن انجام داد
داد هیچگونه احساس دردی نکردم! ایمان و تهوّر هراسانگیزی که وجودم را به تلاطم درآورده بود مانند دیواری پولادین در برابر احساس درد و رنج مقاومت میکرد، هیچگونه احساس بدی نداشتم، سراسر شور و سرور و شجاعت بودم! به خلیفه گفتم:
خلیفه چرا معطّلی؟ سیخها را از حسّاسترین قسمتهای بدنم عبور بده!
امّا وقتی او مرا متوجّه ساخت احساس شرمندگی کردم، زیرا تا این لحظه متوجّه نشده بودم که او سیخها را از حساسترین قسمتهای بدنم گذرانده است! وقتی به خود آمدم دیدم صورتم مشبّک شده است، چنان مینمود که دارم از پشت پنجره سیمی به دنیای خارج مینگرم.
خلیفه چند سیخ دیگر از میان پوست گردن و لاله گوشها و از میان ابروهایم گذراند و من بار دیگر درفشها را برداشتم و به آهنگ منظّم و لذّت افروز طبلِ طبّالها به پایکوبی و دست افشانی و سرمستی پرداختم امّا چون جایز نبود که این سیخها مدّتی طولانی در درون گوشت و پوست بدن من باقی بماند از خلیفه درخواست کردم که هرچه زودتر آنها را از آویزه گوشم بیرون کشد! خون به سرعت عجیبی جهش کرد و چون فوّارهای روی دوشهایم سرازیر گردید به طوریکه شلوارم غرق در خون شد! در این لحظه خلیفه مرا مخاطب قرار داد و گفت:
دیدی گفتم ایمان تو نسبت به خداوند به حدّ کفایت نیست! ...
امّا من که قدری نگران خونریزی شده بودم، گفتم:
حالا دیگر صحبت درباره این چیزها جایز نیست، بهتر است هرچه زودتر از این خونریزی جلوگیری کنی!
خلیفه پاسخ داد: نگران نباش فرزندم! این کار بسیار آسان است! آنوقت انگشت سبّابه خویش را به آب دهان آلود و با متانت و تأنّی خاصی به محل