مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٨٤ - داستان فرار مَعْن بن زائده و کرامت غلامی که وی را یافت و رها نمود
مَعن هرچه کرد خود را مستور دارد دید فائده نمیکند؛ لاجرم عِقْد جواهری همراه او بود که قیمت بسیاری داشت، آن عِقد را به آن مرد سیاه داد و گفت: ای مرد! منصور آنقدر به تو جائزه نخواهد داد اگر مرا ببری نزد او، اینک این عقد جواهر را بگیر و مرا ندیده بگیر!
آن مرد سیاه عقد جواهر گرفت و تماشا کرد و گفت: راست گفتی! قیمت این چند هزار دینار است و مواجب من در هر ماهی بیست درهم است، لکن من این عِقد را به تو بخشیدم و تو را رها کردم تا بدانی که در دنیا سخیّتر از تو هم پیدا میشود و عجب نکنی به عطاهای خودت! پس عقد جواهر را ردّ کرد و او را رها کرد.
مَعن گفت: مرا شرمنده کردی، و ریختن خون من بهتر بود از این کار تو! و هرچه اصرار کرد که آن عِقد را قبول کند، نکرد.
بالأخره معن فرار کرد و پیوسته مختفی بود تا یوم هاشمیّه که اهل خراسان بر منصور در هاشمیّۀ کوفه ریختند و جنگ ما بین منصور و ایشان واقع شد، معن خود را ظاهر کرد ـو لثام بر صورت زده بود که کس او را نشناسندـ و آمد در مقابل منصور و به حمایت او جنگ کرد و چنان رزم داد که دشمن منصور را شکست داد؛ و چون جنگ برطرف شد، منصور گفت: تو کیستی؟
معن صورت خود را مشکوف کرد و گفت: من آنم که در جستجوی من میباشی! منصور او را نوازش کرد و خلعت بخشید.[١]
![]()
[١]ـ جنگ ٢٤، صفحه ٣٩٠، به نقل از تتمّة المنتهی.