مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٤٩ - از سالک دل خسته آقای حاج شیخ عبّاس طهرانی رحمة الله علیه
مست شدی»؛ آقای من! ای کاش یک پیالهای چشیده بودم!
|
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر |
||
|
ما همچنان به اوّل وصلش هم نرسیدهایم |
||
* * *
|
حیران شدم حیران شدم، مجنون و سرگردان شدم |
||
|
[از بس که گشتم کو به کو از بس که رفتم در به در] |
||
|
از هر رهی گوید بیا، کاینجا منم کاینجا منم |
||
|
چون میروم دنبال او، نی زو خبر نی زو أثر |
||
|
از هر دری گوید بیا، کاینجا منم کاینجا منم |
||
|
چون سوی آن در میروم، بینم که گردد بسته در |
||
|
إنّ اللهَ خِلوٌ عَن خَلقِهِ، الخ، بآئنٌ عن خَلقه، الخ. |
||
|
یا ربّ این تُرک پری چهره عجب عیّاری است |
||
|
که کند تازه ز وصلش غم هجران مرا |
||
|
[من که مُردم زغم وصل و فراقش هیهات |
||
|
ندهد وصل و نه هجران دل حیران مرا] |
||
تَبدُو و تَخفَی؛ پس وصل محال است و هجرانش خیال.
عرض کنید: آقای من! تو را به حقّ جدّهات زهرای مرضیّه سلامالله علیها دستگیری کنید! «بُعد منزل نبود در سفر روحانی» عمرم به آخر رسیده و آفتاب به لب بام است یا حَسرَتا علَی ما فَرَّطتُ فی جَنب الله!
|
پهلوی آب و تشنه لب از روی اختیار |
||||||
|
در جنب یار و منصرف از بوس و از کنار |
||||||
|
یا رب مباد کس چه من خسته فکار |
||||||
|
غرق وصال، سوخته جان از فراق یار |
||||||
اگرچه میترسم که آن آقای بزرگوار هم به واسطۀ غلبۀ احکام ظاهر، آن