مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٥٥ - حکایت مرحوم حاج شیخ عبد الکریم حائری و جوان کفّاش که از اولیاء خدا بود
[حکایت مرحوم حاج شیخ عبد الکریم حائری و جوان کفّاش که از اولیاء خدا بود]
آقای آخوند مولی علی همدانی ـ دامت برکاته ـ نقل نمودند از مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری ـ رضوان الله علیه ـ که آن مرحوم فرمودند:
مدّتی در ایّام طلبگی در کربلا تحصیل علوم میکردم و اطاقی اجاره نموده بودم که خود و عائله در آنجا زندگی میکردیم و پردهای در وسط اطاق آویخته بودیم که احیاناً چنانچه مردی به منزل ما میآمد، آن پرده بین او و عیالات حاجز بود.
روزی دو نفر طلبه نزد من آمدند و درخواست نمودند که برای ما درس «شرح لمعه» بیان کن! من فکر کردم دیدم برای تدریس آنها وقت دارم ولی محل ندارم، گفتم: منزل ما جا برای تدریس ندارد اگر مایلید در مسجد درس بگویم حاضرم. گفتند: حاضریم.
من روزها در مسجد رفته و برای آنها درس میگفتم؛ اتفاقاً مقابل مسجد دکّان کفّاشی بود و هر وقت مشغول درس میشدیم جوان کفّاش دکّان خود را میبست، و میآمد نزد ما مینشست و درس را گوش میداد، و من قدری ناراحت میشدم از آنکه شخص غیر معمّم و کاسبی میآید؛ ولی چون بسیار فطن بود و اتّفاقاً گاهگاهی سؤالات بجا مینمود، کمکم با هم آشنا شدیم و باب رفاقت را باز نمودیم.
مدّتی گذشت به همین منوال تا روزی جوان کفّاش نیامد و غیبت او طول کشید، تا قریب ده روز دکّان بسته بود، من نگران شدم که بر سر این کفّاش چه آمده؟! هر وقت از درِ دکّان عبور میکردم دکّان را بسته میدیدم! تا پس از ده روز، یک روز دیدم کفّاش دکّان را باز نموده و در دکّان نشسته و مشغول کفّاشی است.
پیش رفته و سلام کردم و گفتم: رفیق! شما در این مدّت کجا بودید؟ گفت: این سؤال به شما چه نفعی میرساند؟