مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٠٧ - دو حکایت از مرحوم علاّمه امینی
آخوند دوست و رفیق بوده است به منزل آخوند میرود تا با مساعدت و معیّت او دنبال قابله بروند؛ آخوند که در را باز میکند به او میگوید: پسرم فلانی خواب است. من خودم با تو میآیم. الخ.[١]
دو حکایت از مرحوم علاّمه امینی
جناب محترم آقای حاج سیّد محمّد مهدی خلخالی ـ که در عصر روز جمعه، ١٦ رجب، در مشهد مقدّس به دیدن ما در منزل آمدند ـ دو حکایت از مرحوم حاج شیخ عبدالحسین امینی، صاحب الغدیر از خود آن مرحوم بلافاصله نقل کردند که هر دوی آنها جالب است.
اول آنکه: آن مرحوم میفرموده است: من برای مطالعۀ بعضی از کتابهای خطّی و غیر خطّی، لازم میشد که به حسینیّۀ شوشتریها در نجف کوچه «سلام» مراجعه کنم، چون آنجا دارای کتابخانۀ بالنّسبة معتبری بود؛ و چه بسا مطالعات من تمام نمیشد و آن سیّد کتابدار میخواست حسینیّه را ببندد و به منزل برود، من از او میخواستم درِ حسینیّه را از روی من ببندد و خود برود، و من مشغول مطالعه شوم؛ با اینکه اینکار برای او ناگوار بود ولی معذلک مرا میگذاشت و میرفت و من شبها تا به صبح به مطالعه میپرداختم.
دوّم آنکه: کتابی مورد نیاز مطالعۀ من بود که در نجف یافت نمیشد، فقط یک نفر داشت؛ من از او تقاضا کردم کتابش را بدهد و من مطالعه کنم. گفت: کتاب را از منزل بیرون نمیدهم؛ گفتم: من میآیم در منزل و مطالعه میکنم؛ راضی شد.
من به منزل او میرفتم و مطالعه میکردم، و هر وقت که مطالعه تمام میشد
[١]ـ جنگ ١٧، ص ١٠.