مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٨٣ - داستان فرار مَعْن بن زائده و کرامت غلامی که وی را یافت و رها نمود
آن جناب نجاتش داد.
در روایت دارد که: آن شخص، قصیر (یعنی مرد کوتاه قد) بود؛ حضرت عیسی پس از آنکه او را از غرق نجات داد، به او فرمود:
ما قُلتَ یا قَصیرُ؟! قال: قُلتُ: هذا روحُ اللهِ یَمشی علَی الماءِ، و أنا أمشی علَی الماءِ، فدَخَلَنی مِن ذَلکَ عُجبٌ.
فقال لَهُ عیسی: لَقَد وَضَعتَ نَفسَکَ فی غَیرِ المَوضِع الّذی وَضَعَکَ اللهُ فیهِ؛ فَمَقَتَکَ اللهُ علَی ما قُلتَ! فَتُبْ إلی اللهِ عزّوجلّ مِمّا قُلتَ. ـ الحدیث. اصول کافی، جلد ٢، کتاب ایمان و کفر، باب حسد، صفحه ٢٣١)
اقول: این روایت در صفحه ٣٠٦، از طبع حیدری است.
داستان فرار مَعْن بن زائده و کرامت غلامی که وی را یافت و رها نمود
[تتمّة المنتهی] صفحۀ ٢٠٢ و نیز در سنۀ ١٥١ یا یک سال بعد، مَعْنبن زائدۀ شیبانیّ، در مدینۀ «بست» به دست خوارج مقتول شد؛ و مَعْن به کثرت جود و شجاعت معروف بوده و نسب به ذهلبن شیبان میرساند.
و در ایّام بنیامیّه با «یزیدبن عُمَربن هُبَیْرة» امیر عراقین مخالطه و آمیزش داشت، و چون دولت اُمویّه به عبّاسیّه رسید و منصور یزید را بکشت، مَعْن خود را پنهان کرد و مستور بود و از ترس خود را ظاهر نمینمود.
تا آنکه صورت خود را مدّتی در آفتاب داشت تا رنگش سیاه شد، پس جُبّهای از پشم پوشیده و تغییر هیأت داد، و سوار بر شتری شد و به قصد بادیه از بغداد بیرون شد؛ چون از دروازۀ باب حَرْب بیرون آمد مردی سیاه رنگ از پاسبانان باب حرب دنبال او را گرفت و بر شتر او چسبید و گفت: تو مَعنبن زائده میباشی که منصور در طلب تست، کجا فرار میکنی؟!
مَعن گفت: ای مرد من مَعن نیستم، گفت: من تو را خوب میشناسم!