مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٣١ - حکایت محمدعلی نسّاج از اهالی دزفول که از اولیاء خدا و سربازان امام زمان علیه السّلام بوده
همراه خود میگذشته است، ناگاه یک مرد اصفهانی به ایشان برخورد نموده و احوالپرسی میکند و در عین حال میپرسد: شما اهل کجا هستید؟ آن مرد میگوید: اهل دزفول؛ آن مرد اصفهانی معانقه میکند و بسیار احترام میگذارد و آن مرد دزفولی را شب در خانه خود دعوت میکند.
مرد دزفولی ظنین میشود که مبادا این مرد سوء قصدی دربارۀ او داشته باشد. ناگاه آن مرد اصفهانی متوجه شده و میگوید: آقا با همراه خود تشریف بیاورید! مرد دزفولی قدری مطمئن میشود و شب با همراه خود به خانۀ او میرود.
دید آن مرد اصفهانی سفرهای مهیّا و انواع اغذیه را برای مهمان خود مهیّا نموده است، علّت را سؤال میکند، اصفهانی میگوید: یکی از اهالی دزفول به من محبّتی نموده است، در ازای آن محبّت هر مرد دزفولی به اصفهان وارد میشود من یک شب از او میهمانی میکنم.
داستان را پرسیدند گفت: من اولاد هیچ نداشتم و هرچه متوسّل میشدم خداوند به من اولاد عنایت نمیفرمود، تا آنکه برای توسّل به ائمّه اطهار به عتبات عالیات سفر کردم، در سامرّاء و کربلا و کاظمین و نجف متوسّل شدم نتیجهای حاصل نشد؛ تا آنکه در نجف اشرف روزی شخصی به من گفت اگر چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله بروی حضرت امام زمان حاجت تو را میدهند.
من شروع کردم که شبهای چهارشنبه به مسجد سهله میرفتم؛ یک شب به من گفتند حاجت خود را از استاد محمّد علی نسّاج از اهالی دزفول بگیر!
من برای دزفول حرکت کردم. صبح اثاثیه خود را پیش خادم خود در مسافرخانه گذاشته و خود برای جستجوی آن مرد حرکت کردم تا پس از زحمات زیادی بعدازظهر پیدا کردم که در دکّان کوچکی در آخر کوچهای مشغول نسّاجی است. من پیش رفتم قبل از اینکه با او تکلّم کنم ناگاه سلام نموده و اسم مرا برد و گفت: خداوند به شما پنج اولاد پسر عنایت فرمود! من بسیار تعجب کردم و در