مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٣٣ - حکایت محمدعلی نسّاج از اهالی دزفول که از اولیاء خدا و سربازان امام زمان علیه السّلام بوده
همین منوال جو خریده و به آن زن دادم و آن مرد هنگام ظهر و شب آمده دو قرص خود را گرفته و میرفت.
تا آنکه یک شب به دکّان آمد و گفت: من امشب میمیرم! آن آردهائی که از مال من پیش آن زن است همه را به شما بخشیدم، ولی امشب اگر کسی شما را صدا زد که با او جنازۀ مرا برداشته و دفن کنید شما با او کمک کنید!
من قبول کردم. نیمه شب شخصی صدا زد: استاد محمّد علی برخیز جنازۀ فلان را برداریم و دفن کنیم! من از دکّان بیرون آمده، او جلو و من در عقب او میرفتم تا رسیدیم به مسجدی؛ دیدم آن نظامی در آن مسجد فوت کرده! جنازه را برداشتیم آوردیم در کنار شطّ، آن مرد غسل داد و من کمک میکردم؛ پس از انجام کفن و دفن من به دکّان خود مراجعت کردم.
پس از چند شب دیدم کسی در میان تاریکی شب مرا صدا میزند: استاد محمّد علی بیا آقا شما را کار دارد!
من تصوّر کردم از خوانین لر است، متأثّر شدم با من چه کار دارد؟ ولی برخاستم و با او رفتم، او از جلو و من از عقب او میرفتم تا از شهر خارج شدیم، ناگاه دیدم بیابان مانند روز روشن است، مجلسی است، جمعی دور هم نشستهاند و شخصی از همه با جلالتر در صدر قرار گرفته است، تا ما را دید گفت: این مرد را به جای آن نظامی نصب کنید!
من گفتم: من نمیخواهم نظامی شوم!
گفت: چرا؟
گفتم که: نان حلالی از نسّاجی به دست آورده، میخورم و طالب دنیا نیستم؛ زیرا عاقبت و آخرین درجه نظامی شدن سلطنت است و من سلطنت نمیخواهم.
آن شخص همراه من به من آهسته گفت: ساکت شو! این شخص امام زمان