مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٤٣ - حکایتی شگفت انگیز در باب تقلید
گردانده از مکانی بعید متوجّه کربلا شدم؛ از آن به بعد هر وقت مشرّف به کربلا میشوم با رجوع به استخاره میروم.
[حکایتی شگفت انگیز در باب تقلید]
آقای آقا سیّد نصرالله مستنبط ـ دامت برکاته ـ نقل کردند از آقای شیخ مرتضی آلیاسین، از جدّ خود مرحوم شیخ محمّد حسن آل یاسین، فقیه عظیم معاصرِ مرحوم شیخ انصاری (ره) که: بعد از فوت مرحوم صاحب جواهر یکی از مردان عرب، روانه به کاظمین شده و خانۀ مرحوم شیخ محمّد حسن را جستجو میکرد، شیخ در عقب در آمده، مرد سلام کرد و عرض کرد: آمدهام با شما بیعت کنم و امور خود را به شما واگذارم؛ (مقصود تقلید است).
مرحوم شیخ فرمودند: به نجف اشرف چرا نمیروی و با ملاّ مرتضی بیعت نمیکنی؟ عرض کرد: از مرحوم صاحب جواهر در زمان حیات خودشان استعلام کردم که بعد از شما بر فرض حیات امور خود را به که واگذارم؟ فرمودند: شیخ محمّد حسن آل یاسین. و لذا بدینجا برای کسب تکلیف آمدهام.
شیخ فرمودند: به نجف برو و از ملاّ مرتضی تقلید کن! عرض کرد: شما بصیرترید یا شیخ محمّد حسن صاحب جواهر؟! اگر وظیفه من تقلید از ملاّ مرتضی بود چرا ایشان به من امر نکردند؟ و اگر وظیفۀ من تقلید از شما میباشد چرا مرا به ایشان محوّل میفرمائید؟
مرحوم شیخ فرمود: چون صاحب جواهر میدانسته است که اگر به من رجوع کنی تو را حواله به شیخ مرتضی میدهم لذا به من حواله کرده، چون تو مرد عربی هستی و من هم عربم! صاحب جواهر خواسته اوّل به من رجوع کنی و من تو را به ملاّ مرتضی هدایت کنم.