مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٦٢ - سگ با وفا بعد از فقدان صاحبش، چندین سال موقع مقرّر ملاقات میآمده و میرفته است
(ایستگاهی که پروفسور در نزدیک منزلش از ترن پیاده میشد) منتظر میماند تا صاحبش برسد، او را ببیند و کمی با هم قدم بزنند.
در یکی از روزهای ماه مه سال ١٩٢٥ نیز هاچی به عادت معمول پروفسور را تا ایستگاه مشایعت کرد، امّا این آخرین دیدار او بود، زیرا بعد از ظهر همان روز پروفسور در تصادفی کشته شد و دیگر به خانه باز نیامد، و از آن روز به بعد هاچی نگونبخت و باوفا هر روز به ایستگاه میرفت، ساعتها منتظر میماند، هراسان و مضطرب به اطرافش مینگریست تا شاید یکبار و فقط یکبار دیگر محبوبش باز گردد و او را ببیند!
سالها میگذشت و هاچی در ساعتی که میباید پروفسور باز گردد به ایستگاه میرفت تا اینکه پس از زمانی دچار بیماری پوست شد، امّا بر اثر معالجه بهبود یافت و چون معروفیّتی بسزا در آن محلّه به دست آورده بود یکی از ساکنان سرگذشت دردناک این حیوان با وفا را در مجلّهای انتشار داد، این مقاله مثل بمب ترکید، توجّه عموم را برانگیخت و انعکاس عظیمی پیدا کرد، و هاچی بیش از پیش شهرت یافت، در این میان یکی از هنرمندان برجسته هاچی را مدل قرار داد و مجسمۀ بسیار زیبایی از او ساخت، در یک نمایشگاه بزرگ دولتی به معرض تماشا درآورد، و علاقه مردم نسبت به هاچی صد برابر شد.
بالأخره ارگانها و سازمانهای وابسته به دولت مصمّم شدند تا مجسمه برنزی او را بریزند و در آوریل سال ١٩٣٤ طیّ تشریفاتی از مجسّمه برنزی هاچی در مقابل همان ایستگاه پرده برداری شد، و هاچی وظیفه خود را که انتظار پروفسور بود برای ابد ادامه داد!
امّا در روزهای دشوار ١٩٤٥ که جنگ به شدّت ادامه داشت ارتش ژاپن بر اثر کمی آهن و مس مصمّم شد مجسمه را بردارد تا با گداختن آن موادّ مورد لزوم جنگی بسازند، امّا دوباره دو سال پس از جنگ عشّاق هاچی گرد آمدند و با