مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٦٠ - جشن مذهبی انیکاها که در نقط١٧٢٨ دوردستی برپا میکنند؛ و دختری را قربانی خورشید مینمایند
دختر خردسال را چند بار در اطراف میدان به گردش درآوردند، سنگی در میان میدان قرار داده بودند که شبیه مَذبح عیسویان بود، دخترک را روی سنگ خواباندند، رئیس کشیشان انیکا پیش رفت... ساطوری در دست داشت، ساطوری از طلا، با یک ضربه، ساطور در دل دخترک جای گرفت!
و من و عیسی چشمان خود را بستیم، همه انیکاها مثل گرسنگان ایستاده بودند.
آنوقت قلب دخترک را از سینهاش بیرون آوردند، کشیش قلب خون آلود را در دست گرفت و پس از آن دو دستی رو به آسمان نگه داشت، رو به آسمان به سوی خورشید که در شرف غروب بود و گفت:
«ای خورشید! این قلب خون آلود را در راه تو قربانی میکنیم تا ما را نگهدار باشی! ای روح عظیم، ای کسی که صدایت را در زمزمه نسیم میشنوم، ای کسی که نفس تو به همه دنیا زندگی میبخشد توجّه کن! من همانند یکی از میلیونها فرزندانت به پیش تو آمدهام، تا از تو قدرت و دانش بطلبم! بگذار در شاهراه زیبائیها گام بردارم! و بگذار دیدگان همۀ ما قادر به نگریستن غروب آفتاب باشد، غروب آفتاب با رنگهای قرمز و بنفش! دستهای ما را برای تکریم به مخلوقات خود استوار کن و گوشهایمان را برای شنیدن صدایت شنوا ساز! خردمندمان کن تا شاید نعمات آفریده شده تو را بفهمیم! رموزی را که در هر برگ و در بُن هر سنگ نهفته است بدانیم! ما را مهیّا ساز تا در هر لحظه با سرافرازی پیش تو آئیم، بنابراین موقعی که حیات من چون غروب خورشید رو به افول نهد روح ما ممکن است بیشرم و حیا پیش تو آید...!»
در این هنگام خونی که لخته لخته از سینۀ دخترک بیرون میآمد، بر زمین افشاندند! مراسم در میان خاموشی هیجان انگیزی پایان یافت، ما دو نفر چنان دستخوش اندوه شده بودیم که نزدیک بود از اعماق دل فریاد بکشیم.