راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ٣٦ - الف - اسرار الوحى
است كه ستم نكند. باز حجابها [ى] ميان وى و ميان خود بردارم؛ و وقت وى را خوش گردانم به كلام خود و به نظر كردن به من.
هر كه را فعل وى چنين بود در دنيا، دانى چگونه بود زندگانى وى در دنيا؟ چگونه بود دوستى وى در دنيا؟ و وى در دنيا دانا بود كه: هر زنده را در دنيا مرگ است؛ و من زنده پايندهام كه نميرم و مرگ بر من روا نيست؛ و ملك اين بنده را زيادت از ملك دنيا گردانم، تا تواضع كند مر او را هر ملكى، و بترسد هر سلطان ستمكارى كه جبّار عنيد است، و منقاد شود مر او را هر نخجير گرسنه؛ و بهشت را آرزومند وى گردانم، بهشت را و آنچه در بهشت است؛ و وى را غرقه معرفت خود گردانم؛ و باز رسانم مر او را مقام عقل وى. باز مرگ را و سختى مرگ و تلخى مرگ را بر وى آسان گردانم، تا آرزومند شود به بهشت آرزومنديى، كه چون ملك الموت به نزديك وى آيد، وى را چنين گويد كه: مرحبا بك بفراخى اندر بابيا[١]؛ كه حضرت عزّت به تو مشتاق است. بدان اى دوست خداى! كه: آن درهايى كه عمل تو از آن درها به آسمان رود، بگريند بر تو و محراب تو و مصلّاى تو، هر دو بگريند بر تو؛ و بگويند مر ترا: برو به خشنودى خدا و كرامت وى؛ و بيروناند جان وى از تن وى، چنانكه بيروناند موى از خمير.
و فرشتگان ايستاده باشند بر سر وى؛ به دست هر فرشتهاى قدحى از شراب كوثر، و قدحى از خمر بهشتى، جان وى را از آن قدحها سيراب كنند، تا تلخى مرگ و سختى مرگ از وى برود. مژده دهند مر او را به مژده بزرگ، و چنين گويند مر او را كه: پاك شدى و پاك است جاى بازگشت تو؛ و تو به عزيز كريم حبيب قريب مىرسى. جان از دست فريشتگان بپرد، و به حضرت عزّت رسد زودتر از چشم زخمى و نماند حجابى و پردهاى ميان جان و ميان حضرت عزّت، و حضرت عزّت به وى مشتاق بود، و نشيند بر راست[٢] عرش، و ندا شنوانند مر او را: اى جان بنده! چگونه ماندى دنيا را؟ گويد: اى آفريدگار و پروردگار من! مرا از خبرى مىپرسى كه نمىدانم آن را. به عزّت و جلال تو كه از آنگاه كه باز مرا بيافريدهاى
[١] - باييا: به آييا، آيى+ الف دعايى.
[٢] - اصل: برّ است.